top of page

مهتاب ساحل
افسوس، تنهایی آدم را نمی‌دزدند!
خلقی که سر را از فراز شانه می‌دزدند
مانند خواب از چشمِ دختربچه‌‌ تنها که
غولانِ خون‌آشامِ یک افسانه می‌دزدند ـ
با گریه می‌کوبم به سر دستان خالی را
از من ترا هم خویش هم بیگانه می‌دزدند
ویران‌تر از آنم که پنهانت کنم ای عشق!
گنجی که از آغوش این ویرانه می‌دزدند...
کهنه خمار افتاده‌ام پیش خراباتت
جام شرابم را دو سه دیوانه می‌دزدند
یاس گلم در سینه می‌کارم ترا، مردم ـ
از باغچه، از بالکن، از خانه می‌دزدند
می‌ریزمت در قالب تنهایی تلخم
این خلق تنهایی آدم را نمی‌دزدند

•°•°•°•°•°°°



خواب دیدم آمدی از دورها
نور می‌بارد به‌رویِ بختِ من
جایِ این تنهاییِ بدمستِ پیر
می‌نشینی تو کنارِ تختِ من

دکمه‌ها مثلِ پرنده می‌پرند
از انارستان در پیراهنم
لاله‌ها می‌روید از جایِ لبت
بر کویرِ داغ و بی‌تابِ تنم

می‌فشاری پیکرم را در برت
شور و مستی از صدایم می‌چکد
دست بر موهایِ خیس‌ات می‌کشم
شعر از انگشت‌هایم می‌چکد

ابرهایِ تیره می‌بارد شراب
زاهدان پیمانه برهم می‌زنند
نظمِ معمولِ جهان را در شبی
این دوتا دیوانه برهم می‌زنند

می‌نشینی پشتِ میز و آفتاب
فندکی در گوشه‌ییِ سینیِ توست
شام‌گاهان در کنارِ پنجره
ماه، جاسیگاریِ چینیِ توست

چشم‌هایت دو پلنگِ سرکش و
بچه‌آهوها به دنبالِ تو اند
باز فروردین به جیب آورده‌ای؟
که پرستوها به دنبالِ تو اند

فصلِ سرد این‌جا به پایان می‌رسد
جالباسی، گرمِ بالاپوشِ توست
گرچه کابل دوزخ است اما چه غم؟
تاقِ بالایِ بهشت، آغوشِ توست

چشم‌هایم ناگهان وا می‌شود
بازهم بغضی بغل کرده مرا
ردپایت در خیابان مانده که
مادرِ این «ناغزل» کرده مرا

برف‌ها باریده بر گیسویِ من
زاغ‌ها بر رویِ بختم تاخته
جایِ تو، تنهاییِ بدمستِ پیر
بر تنِ بی‌تاج‌وتختم تاخته...


| مهتاب ساحل |

وطنم! دیده به‌راهم که به‌خیر
سحرِ بختِ تو آغاز شود
خواهرم، شاخه‌یِ گل بر سرِ مو
مثلِ پروانه به پرواز شود

دشمنت با سرِ خم، چشمِ خجل
دست بر دامنِ «بودا» افتد
پیشِ پاهایِ تو چون «دیوِ سپید»
زخم‌ها خورده و از پا افتد

دگر از گریه نباشد خبری
خانه‌ها گرمِ هیاهو بشود
پدرم دست بدارد از جنگ
سنگرش لانه‌یِ آهو بشود

مادرم خاطرآسوده و شاد
تکیه بر شانه‌یِ «بابا» بدهد
آفتاب از وسطِ پرده‌یِ ابر
خنده را بر لبِ گل‌ها بدهد

کودکان بر سرِ هر جاده‌یِ شهر
جایی‌ که پُکّه به اسپند زنند؛
کیفِ مکتب به‌ سرِ شانه و مست
سویِ هم دیده و لبخند زنند

من و معشوق به ده برگردیم
روزها رفته و چوپان باشیم
شام با کوزه‌یِ پر، شعر و شراب
پیشِ ماه آمده مهمان باشیم

بره‌ها را بچرانیم به دشت
آسمان را به کبوتر بدهیم
تن سپاریم به باران و به رود
نغمه و شور و طرب سر بدهیم

تیرماه از سرِ هر کشت و کنار
آمده «قوده‌یِ» گندم ببریم
تا زمستان غمِ بی‌نانی را
از سرِ سفره‌یِ مردم ببریم

«زندگی نورِ شناور باشد»
تنِ مهتاب بیفتد در آب
رویِ مژگانِ درخشنده‌یِ باغ
شاپرک‌ها بنشینند به خواب

____________

وطنم دیده به‌راهم که بخیر
سحر بخت تو آغاز شود
خواهرم شاخه‌ی گل برسر مو
مثل پروانه به پرواز شود

دشمنت با سر خم چشم خجل
دست بر دامن بودا افتد
پیش پاهای تو چون دیو سپید
زخم‌ها خورده و از پا افتد

دگر از گریه نباشد خبری
خانه‌ها گرم هیاهو بشود
پدرم دست بدارد از جنگ
سنگرش لانه‌ی آهو بشود

مادرم خاطر آسوده و شاد
تکیه بر شانه‌ی "بابا" بدهد
آفتاب از وسط پرده‌ی ابر
خنده را بر لب گل‌ها بدهد

کودکان بر سر هر جاده‌ی شهر
جایی‌که پکه به اسپند زنند_
کیف مکتب به‌سر شانه و مست
سوی هم دیده و لبخند زنند

من و معشوق به ده برگردیم
روزها رفته و چوپان باشیم
شام با کوزه‌ی پر شعر و شراب
پیش ماه آمده مهمان باشیم

بره‌ها را بچرانیم به دشت
آسمان را به کبوتر بدهیم
تن سپاریم به باران و به رود
نغمه و شور و طرب سر بدهیم

تیرماه از سر هر کشت و کنار
آمده قوده‌ی گندم ببریم
تا زمستان غم بی نانی را
از سر سفره‌ی مردم ببریم

"زندگی نور شناور باشد"
تن مهتاب بیفتد در آب
روی مژگان درخشنده‌ی باغ
شاپرک ها بنشینند به خواب

مهتاب ساحل

bottom of page