top of page

غزلی از مهری هروی:

حلّ هر نکته که بر پیرِ خرد مشکل بود
آزمودیم، به یک قطرهٔ می حاصل بود

گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمتِ می
درِ هرکس که زدم بی‌خود و لایعقل بود

خواستم سوزِ دل خویش بگویم با شمع
داشت او خود به زبان آن‌چه مرا در دل بود

در چمن صبحدم از گریه و از زاریِ من
لالهٔ سوخته خون در دل و پا در گل بود

آن‌چه از بابل و هاروت روایت کردند
سحر چشم تو بدیدم، همه را شامل بود

دولتی بود تماشای رخت مهری را
حیف صد حیف که این دولتِ مستعجل بود

bottom of page