top of page

نادیه فضل
دریچهٔ ترکخوردهٔ قلبم را
با پرِ قوّیِ عشق بوسیدی
و ماه را
در سرانگشتانِ بهار
به عروسیِ گلها فراخواندی
به من گفتی:
«دوستت دارم.»
این واژهها
کهنه شدهاند
این کلمات رنگ باختهاند
و چنان در سیمابی
از حدیثِ فریب،
افسانه و سراب
ذوب شدهاند
که ذراتش را
نمیتوان لمس کرد
مرا با حروفِ نو بنواز؛
با پیراهنی از گل و گندم
به جشنِ اقاقیاها بخوان
مرا از شطِ ترانه و غزل
به بیکرانِ خلوصِ صادقانهٔ دریا ببر
شانههایت را به من بده؛
شانههایت را
تا لطافتِ نسیمِ هندوکش
مرا در آغوش گیرد
و در تپههای سبزِ پروان
با عطرِ تردِ سبزه و باران
برای زنی
سایبانی شوند
از امنیت و غرور
تو سرزمینِ من باش!
شبیه شکوهِ تاجمحل
مثل باغهای معلّقِ بابل
و عظمتِ میناکشی
تا من زنی باشم
شاهکارِ پیکرتراشانِ جهان
bottom of page

