top of page

| نازی شریفی |
پیراهنم را میتکانم
از بویِ تو؛
خندهها پخش میشود
گریهها میبارد...
پیراهنم را میتکانم، شبِ عجیبی میریزد
در اطرافم سیاهیِ محض جا خوش میکند؛
پریشان میشوم
و سبک، قدم برمیدارم از همهیِ دنیا.
آخرین بار که پیراهنم را تکاندم،
چند پیاله چایِ داغ بر میزِ چند کافه ریخت،
چند قرار در نیمکتِ پارکهایِ شهر بههم زده شد
و چند چهرهیِ آرایشکرده از ذهنِ آینهمان...
پیراهنم را که تکاندهام،
بوسههایِ زیادی برگشتهاند به لبهایم.
bottom of page

