top of page

قربانِ تو شوند تمامِ ستاره ها
ای آفتابِ صادقِ صبحِ دوباره ها

از بس که نیستی سروپا می‌خورند خط
در گاه‌نامه های سیاهی شماره ها

نابود می‌شوند ز نشخوارِ شومِ شب
گل‌شاخه های کِشته‌ی پشتِ کتاره ها

تاریخ شاهد است، حضورِ غیابت‌ات
دل‌خواهِ نسلِ تیره شده در هزاره ها

وقتی که غرقِ جعلِ عروج‌اند جغد ها
پرواز ممکن است بدونِ طیاره ها

بس که دروغ های طلایی چکانده اند
بیزار گشته گوشم ازین گوشواره ها

تا منطقِ خیالِ سپیده کند ظهور
سی‌مرغِ شب پریده ز قافِ سپاره ها

بر خرمنِ جنازه‌ی تاریکِ روشنی
برزن تلنگری ز شعورِ شراره ها

آخر طلوع کن که دمِ مرگِ لحظه‌هاست
ای آفتابِ آن طرفِ سوگ‌واره ها
.
هارون راعون

bottom of page