top of page

زبان گشودی و خواب از سر ترانه پرید
نشست عافیت و رنج از کرانه پرید
همین‌که آمدی‌ای دوست! بال درآورد
غمت؛ پرنده شد از بارگاهِ شانه پرید
به فکر دیدنِ تصویر شعر بودم که،
شنید سایه‌ام و بین رودخانه پرید
دوباره آمده، این‌بار ناگهان از راه
چنان گذشته، در آغوش من چرا نپرید؟
دوباره بی‌تو و بی‌خود به خویش آمدم و
همین‌که در زدم از ترس رنگِ خانه پرید
چکید قطرۀ اشکم میانِ آتش و چون
صدای نالۀ چوب از دلِ زبانه پرید
نگاه کن پیوسته، به جانبم، لطفاً
نه! پلک‌ها! وسط حرفِ این صدا نپرید
به خود گرفتم و دیگر رها نکردمش آه
شبی‌که از دهنش حرفِ عاشقانه پرید
چه‌گونه شرح‌دهم در حیاط؛ باران را
که دانه‌دانه زمین‌خورد و دانه‌دانه پرید
دلم برای تو تنگ‌ست، آه! می‌بینی!
حقیقتی چه‌قدر راست از بهانه پرید
میانِ باغچه‌ام؛ پیشتر به ساقۀ گل
نشست بلبلی و شبنم از جوانه پرید
رسیده‌بود به مرز افق، دگر گم‌شد
ببین دلم به هوای تو تا کجا نپرید
نگاه تو به دل من چسان نشست آرام؟
چه‌کارکرد که هوش از سر نشانه پرید؟
شکست بغض من و چشم من نظاره‌گرِ
پرنده‌یی‌ست که دیگر از آشیانه پرید
هارون بهیار

bottom of page