top of page

| هدایت حاذق |
با خود نشستم نیمهیِ شب گفتگو کردم
او را میانِ گفتگویم جستجو کردم
در پشتبامِ خانهمان «چلپاسه» چسبیدم
یا گربهوار افتادم و او را قبو کردم
او رفت از دستم همینکه رفت از کوچه
که سالهایِ گریه در زیرِ پتو کردم
یک کاسه را آورده، در آن اشک ریزاندم
فالی گرفتم، بعد با آن خون وضو کردم
رقصیده رفتم از توان، اما به زعمِ خود ـ
که روحِ «چملکگشتهیِ» خود را رفو کردم
رویِ تنِ من عاشقانه زخم زد، غم را ـ
پوشیدم و خاموش، فکرِ آبرو کردم
آیینهای را روبهرویم ماندم و در آن
خود را به زاری برده، با خود روبهرو کردم
از کار ماندم، شعر گفتم از همان لحظه
در هر غزل، عطرِ تنِ او را که بو کردم
آدم دل است و دل نمیخواهد قرارش را
دستِ خودِ من که نبوده، یادِ او کردم
bottom of page

