top of page

| ویلان باختری |

چه با شتاب، گلویم گرفت و هیچ نگفت
شکست جام و سبویم گرفت و هیچ نگفت

به رویِ سینه‌یِ من، سینه‌اش نهاد و سپس
به چنگ و دست، ز مویم گرفت و هیچ نگفت

تگرگِ سردِ افق‌هایِ صورتش می‌ریخت
دو دستِ خویش به رویم گرفت و هیچ نگفت

مرا چو دید که آزرده‌خاطر از عشقم
ز من سراغِ عدویم گرفت و هیچ نگفت

ز رویِ سینه‌یِ من شد بلند و وقتی رفت
نگاهِ خسته به سویم گرفت و هیچ نگفت

کنون که مدتی همچون غیابتِ باران
حضورِ خویش ز کویم گرفت و هیچ نگفت

bottom of page