top of page

من و آیینه و خورشید مردیم
سیاهی تا به ما خندید مردیم
کسی با دست‌های شوم نیرنگ
بساط روشنی بر چید مردیم

من و دریا، من و ساحل، من و ماه
چو انبوهی پریشان مانده در راه
شنیدم عاشقی از دور می‌خواند
نفس‌های تو آتش، هستی‌ام کاه

شبی در ساحل بی‌ماه بودم
ستاره تا ستاره آه بودم
چو من سرتا به پا دل بود دریا
ز رمز بی‌خودی آگاه بودم

سرودی بی‌خودی می‌خواند دریا
به ساحل گیسو می‌افشاند دریا
در آن خلوت، برهنه، مست، بی‌باک
کجا آخر، کجا می‌راند دریا

اگر دریا بخواند یا نخواند
برای ما بخواند یا نخواند
دلم با خود بخواند کوه در کوه
بود فردا بخواند یا نخواند

دل و جانم ز دریای تو سبز است
چنان گل‌خانۀ گل‌های سبز است
من از تو تا بهاران ریشه دارم
همه امروز و فردای تو سبز است

شبی با من سخن می‌گفت دریا
خیالات ترا بشگفت دریا
چو شب بی‌تابی دریا نتابید
درون سینۀ من خفت دریا

چه شوری خفته در آغوش دریا
که قطره قطره گشته هوش دریا
نمی‌دانم چه می‌خواند دل من
پریشان تا سحر در گوش دریا

شب و دریا و مهتاب و ستاره
دل من ابر، ابر پاره پاره
بیا تا که ز پروین صدایم
بیاویزم به گوشت گوش‌واره

من از دریا شنیدم قصۀ دل
تمام قصۀ سر بستۀ دل
هیاهوی عجیبی دارد ای دوست
کبوتر خانۀ در بستۀ دل

کبوتر خانه را در می گشایم
خیالات ترا دریا سرایم
بیایم پیش چشمانت بمیرم
بود اشکی بیفشانی برایم

پرتو نادری

bottom of page