top of page

پرنیان صدیقیان
تنها غم تو نيست كه چون يك سگ زبون
پوزم به خاك مي‌زند و مي‌كشد به خون
حس عجيب در تن من پنجه مي‌كشد
شايد تنيده است مرا در خودش جنون
فكرم چو بادهاى خزاني‌ست بى‌قرار
حالم چو شمع‌هاىی كه گرديده سرنگون
تنها غم تو نيست كه در صورت من‌است
صد تا هزار درد كشد اين تن از درون
اين زنده‌گى به درد غم و گريه مي‌خورد
با هر چه خنده است كُشم را خودم كنون
عاصى‌ترين گزينه‌اى از روح خسته را
دستى بيار تا كه كشد از تنم بيرون

bottom of page