top of page

یوسف نوری
عزیزم، پرنده گناهی ندارد
بهجز آسمان، سرپناهی ندارد
سوای پر و بالِ خسته و زخمی
پرستوی دریا گواهی ندارد
غرورِ بلند و تنِ لاغرش را
به ایران و توران سپاهی ندارد
خزان را دلانگیز و زیبا نبیند
کسی که غمی در نگاهی ندارد
بلادیده از باد و باران نترسد
از آن شب بترسد که ماهی ندارد
الهی گرفتار غربت نگردی
که شامِ سیاهش پگاهی ندارد
رسیده به شهری که آتش گرفته
به شهری که حتا گیاهی ندارد
bottom of page

