شعری از رامین مظهر
رامین مظهر
من مثل آنروزم که کابل میرود برباد
تو مثل آنروزی که کابل میشود آزاد
آنقدر زیبایی که هر دفعه ترا دیدم
زیرِ لبم گفتم برای خود: «مبارکباد!»
خوبی تو! در یک سرزمینِ غرق در ماتم
چون لحظهای استی که یاری را ببینی شاد
خوبی تو! مثل لحظههای خالی از تشویش
خوبی تو! چون گرمای تابستان و لیموناد
خوبی تو! مثل لحظههای ساده و غمناک
غمناک مثل اینکه ما را بُرد با خود باد...
غمناک! مثل ابتدای درک هستی و
مثل زنِ تنهای فصل سرد فرخزاد
چون آب داغی بود روی دانهی برفی
دلشورهای که با جدایی در دلم افتاد
وقتی ترا از دست خواهم داد بیمعنیست
تحصیل، دانش، پول، خانه، هوش، استعداد
راه نجاتِ آدمی گاهی فقط بوسهست
پیچیده خیلی نیست فرق داد تا بیداد
پس آدمی را میتوان از پای درآورد
با کارد، با شلیک یک مرمی و یا با یاد
یاد کسی که بارها گفتم دل خود را
نسپار دستش گفته بودی: هرچه باداباد
تا لحظهای آهنگِ خود را خواند خنیاگر
که کوفت ساطور خودش را بر گلو جلاد








Comments