top of page

خاطره‌ای از عبدالقدیر هلال، عسکر خواننده خوش صدا به قلم ارجمندی شان حارث هلال

فلک بی‌درد و دل بر راهم آواز همان‌دم نغمهٔ دوری کند ساز

اواسط دورهٔ اول تحصیلی بود. پدرم، شادروان عبدالقدیرجان هلال (عبدالقدیر عسکر)، که چند دوره مریضی را در داخل هرات و کشور ایران سپری کرده بودند، با وداع با من به طرف پاکستان رفتند تا بعد از تداوی، به دیدار چشمان منتظر و کودکانه‌ام بیایند.

هفته‌ها منتظر ماندم. گاهی از طریق نامه یا خط، خبری از بهبودی‌شان می‌رسید. حتی در آخرین بارها گفته می‌شد که صحت‌شان به طور نسبی خوب است و اگر موردی پیش بیاید، عملیات بازِ قلب می‌شوند.

من با همان دنیای کودکانه و معصوم، با وجود این‌که صبح تا شام با مامایم در ورکشاپ وایرنگ‌کشی کار می‌کردم، هر ثانیه منتظر برگشت‌شان بودم و از هر کسی که خبری از پاکستان و از پدرم به بزرگان قصه می‌کرد، با دقت می‌شنیدم و منتظر بودم خبری از سلامتی پدرم بیاورند.

باید یادآور شوم که در این سفر، پدرم را مادرم، برادرم مصطفی‌جان که آن زمان خیلی کوچک بود، و تنها خواهرم همراهی می‌کردند. البته به‌خاطر کمک و همراهی، کاکایم ـ که او هم مرحوم شده ـ نیز همراه‌شان بود تا کمک پدرم باشد.

روز جمعه‌ای سرد از ماه جدی بود. آن شب مادرکلانم (خانم دومی پدرکلانم) به خانهٔ برادرشان رفته بود. قرار شد ما شب یک غذای ساده بخوریم. مامایم پیش از آن به خانهٔ شیرفروش منطقه، به نام ماما قادر گاودار، رفت و مقداری شیر گرفت و قرار شد همان شیر غذای شب ما باشد.

آن شب آشوب و لرزش خاصی در دلم حاکم بود. خلاصه روز سردِ ماه سرد و طاقت‌فرسای جدی، که بادهای هرات زوزه‌کشان سردی را به اوج رسانده بود، به پایان آمد و غروب سرد و غم‌انگیز آهسته‌آهسته جای خود را به سیاهی شب می‌داد که صدای بسیار محکم و فریاد و شیون، درِ خانهٔ مرحوم پدرکلانم را به صدا درآورد.

متعاقب آن، صدای گریه و فریاد حاجی مامایم، آن‌همه انتظار را بر باد داد. بعد از این‌که دروازهٔ خانه باز شد، موتری ـ که تا جایی که یادم می‌آید فلانکوچ بود ـ آمد. چند نفر گریه‌کنان به خانه داخل شدند و صندوقی از بالای موتر به داخل خانه آورده شد؛ صندوقی که تمام آرزوها، امیدها و دنیای من در آن بود تا فردا یا پس‌فردا برای همیشه به خاک تیره سپرده شود و دیدارها قیامتی گردد.

من که هاج و واج مانده بودم، در بین جمعیت اقوام و نزدیکان که همه در یک محل زندگی می‌کردند و با صدای گریه‌های مادرم، زن مامایم و دیگران خبر شده بودند، گم شده بودم. مثل این‌که پتک آهنینی بر سرم خورده باشد، چنان گیج و منگ شده بودم که گویی از حالت عادی خارج شده‌ام و کابوسی وحشتناک می‌بینم.

خلاصه بعد از چند هفته انتظار، چیزی را دیدم که اصلاً انتظارش را نداشتم؛ با پیکر بی‌جان پدرم ـ که بعد از خدا تمام هستی ما بود ـ روبه‌رو شدم. چگونه می‌توانستم قبول کنم؟ او که تمام عمر کوتاهش در نگهداری ما گذشته بود، امروز دیگر نبود. ما که با وجود او همه‌چیز را حل‌شده می‌دانستیم و اصلاً فکرش را هم نمی‌کردیم روزی تنها شویم، تنها شده بودیم. ناقوس مرگ در خانهٔ ما حکم‌فرما بود.

آن شب، اید شب ۲۴ یا ۲۵ جدی بود؛ چون پدرم در شب ۲۱ جدی در کویتهٔ پاکستان به دیدار حق شتافته بودند و چند روز طول کشید تا جنازه به هرات آورده شود؛ تا آن شب سیاه که جنازه به خانه رسید. فردا یا پس‌فردایش، تمام شهر از مرگ قدیرجان هلال یا عبدالقدیر عسکر خبر شدند.

ترتیبات کفن و دفن و فاتحه‌داری گرفته شد و پیکرشان بعد از نماز جنازه به خانهٔ پدرکلانم آورده شد و بعد از آن به طرف زیارت شاهزاده‌ها بردند. در بین راه، جمعیت زیادی تا زیارت همراه ما بودند.

ز هر جا بگذرد تابوت من، آواز برخیزد

که آه، این مردهٔ سنگین می‌رود، سخت آرزو دارد

قدیرجان هلال با هزاران آرزو در دل خاک دفن شدند و داغ‌شان در دل ما تا حال ـ که حدود سه دهه می‌شود ـ همان‌گونه ناسور مانده است. احساس می‌کنیم بخشی از زندگی ما ناتکمیل است. بعد از آن، بغض آسمان هم ترکید؛ گویی باران نیز خود را در غم ما شریک کرده بود. هر کس به راهی رفت، ما ماندیم و خاطرات پدرمان و هزاران درد بی‌درمان که تا حال کنج قلب‌مان چمبره زده است.

شاید باور نکنید، چندین بار در رویا آرزو می‌کردم کاش دوباره زنده شوند. حتی به این فکر می‌کردم که اگر زنده شوند، چه لباس و وسایلی برای‌شان ببرم و ایشان را دوباره به خانه بیاورم. اما این‌ها همه رویاهای غم‌انگیز و آرزوهای محال بود.

با این همه، هنوز هم آرزو داریم روزی در آن دنیای بعد، پس از دیدار خدا و پیامبرش، بار دیگر برای همیشه پدر خود را ببینیم و سیر دیدارش شویم؛ آن‌جا دیگر هیچ‌گاه تنها‌یش نگذاریم و به این همه انتظار خط پایان نهاده شود.

واقعاً به‌جا گفته‌اند:

گرم است آفتاب قیامت، ولیک نیست

سوزنده‌تر ز سایهٔ دیوار انتظار

هرات باستان – هنرمندان افغانستان


حارث هلال



 
 
 

Comments


bottom of page