شعری از هارون بهیار
به دریا ریخت اشکم؛ سخت دریا را به درد آورد
و دریا هم به هر جا رفت، آنجا را به درد آورد
نسیمی سر رسید، «آنجا» به خود پیچید و تندی کرد
شبیهِ گردبادی گشت و صحرا را به درد آورد
و صحرا جایِ مجنون بود، مجنون را گرفت این درد
گرفت این دردِ نادان، قلب لیلا را به درد آورد
خبر از درد لیلا ناگهان از شهر بیرون رفت
به دست قاصدان افتاد و دنیا را به درد آورد
نشد طاقت بیارد درد، دنیا را، قیامت شد
جهان در آن جهان کوچید و عقبا را به درد آورد
و عقبا هم پس از تفکیکِ آدمها به خوب و بد
بهشت و دوزخ و هر چه در آنها را به درد آورد
هیاهویی شد و منظومهها بیحوصله گفتند:
بس است ای عرش! فریادت سرِ ما را به درد آورد
به فردایی که شاید حالِ خوبی داشت یک لحظه
نشستم فکر کردم، فکر، فردا را به درد آورد
که دیدم دردِ فردا را، دریغا گفتم و دیدم
دریغا گفتنم در جا «دریغا» را به درد آورد
به خود گفتم خدا این درد را درمان کند شاید
ندایی آمد و «لاریب فیها» را به درد آورد







Comments