top of page

شکریه عرفانی‌

17 hours ago
1 min read


شکریه عرفانی


تو از سقوط در پرتگاهی می‌ترسی

که آن‌طرف شانه‌های من است


من از دیدن تو

در ایستگاه قطار

وقتی که دستم را می‌گیری

و نمی‌دانم

آیا برای همه‌ی پرنده‌هایی که با من به دیدنت آمده‌اند

جایِ کافی در خانه‌ات داری یا نه؟


از دیدن تو می‌ترسم

از لحظه‌ای

که عطر موهایم را به درون ریه‌هایت بکشی

و من

بدون آن‌که بفهمم

دست‌هایت تا چه اندازه در کشتنم ماهر شده‌اند

خود را تسلیم بازوان بی‌رحم‌ات کنم


از خودم می‌ترسم

که لب بر دهانت بگذارم

و آتش

اتاق کوچک‌ات را

و تمامِ کاغذهایت را که در نبودن من نوشته‌ای، در خود ببلعد


از دیدارمان می‌ترسم

از به هم رسیدن دو شیطان

که سال‌هاست برای نابودی یک‌دیگر

نقشه می‌کشند

 
 
 

Comments


bottom of page