

هارون بهیار
کاش باشم بیشتر در بیکران روحِ من بگذار سر در بیکران مثلِ ماهیهای اوقیانوسها هستی از خود بیخبر در بیکران مثلِ قطره، مثلِ موج و مثل باد میکنی از خود گذر در بیکران ناخودآگاهی، خیالی، حیرتی با تو میچسپد سفر در بیکران نیستی و ترس من این است که باز باشم دربدر در بیکران سوی چشمانت ببینی کافی است تا بیندازی نظر در بیکران در کنارم ناکجا افتاد راه کرد احساسِ خطر در بیکران صد شب یلدا گذشت اما، نشد شام گیسویت سحر، در بیکران دوست داری بیشتر باشی فقط غرق باشی هرقدر در بیکرا


شعری از هارون بهیار
پهن کرده گیسوانت خرمنی را بین ما گونههای تو کشانده گلشنی را بین ما از حسودی آمدم یکراست پیراهن شدم بلکه نگذاری دگر پیراهنی را بین ما...


شعری از هارون بهیار
جا ندارد عاشقانه در جهان اعتراض هست اینک شعر و موسیقی زبان اعتراض نان خاموشی نخواهد خورد با سرخوردگی میخورد آزادگی همواره نان اعتراض تا...










