هارون بهیار

کاش باشم بیشتر در بیکران
روحِ من بگذار سر در بیکران
مثلِ ماهیهای اوقیانوسها
هستی از خود بیخبر در بیکران
مثلِ قطره، مثلِ موج و مثل باد
میکنی از خود گذر در بیکران
ناخودآگاهی، خیالی، حیرتی
با تو میچسپد سفر در بیکران
نیستی و ترس من این است که
باز باشم دربدر در بیکران
سوی چشمانت ببینی کافی است
تا بیندازی نظر در بیکران
در کنارم ناکجا افتاد راه
کرد احساسِ خطر در بیکران
صد شب یلدا گذشت اما، نشد
شام گیسویت سحر، در بیکران
دوست داری بیشتر باشی فقط
غرق باشی هرقدر در بیکران
ای سکوتِ محض میبالم به خود
جای تو باشم اگر در بیکران
باز کرده از زمینیها، یکی
دفتری از خیر و شر در بیکران
گاه میبینی معلق میشوند
در هوا، کوه و کمر در بیکران
بیکرانیها به این پی بردهاند
پا نهاده یک نفر در بیکران
در غیاب و در سکوت و در سکون
شعر میخواهد هنر در بیکران







Comments