top of page

شعری از هارون بهیار

جا ندارد عاشقانه در جهان اعتراض

هست اینک شعر و موسیقی زبان اعتراض


نان خاموشی نخواهد خورد با سرخوردگی

می‌خورد آزادگی همواره نان اعتراض


تا که پاهامان نمی‌آیند با اندیشه‌مان

می‌رود از دست‌های مان زمان اعتراض


مرد میدانیم و می‌مانیم از پا؛ در سرک-

باز می‌ماند به روی ما دهان اعتراض


مصلحت کابوس دیدن نیست در شب‌های شهر

مصلحت جایی ندارد در میان اعتراض


جان گرفته از وجود ما و می‌جنبد به خود

همصدایی می‌نشیند بس به جان اعتراض


بی‌گمان گردن‌کشان قلب نشان را می‌خورد

تیر وقتی خوش نشیند در کمان اعتراض


من که خاموشی نخواهم کرد هرگز اختیار

حتم دارم برد خواهد بود از آن اعتراض


دیر جنبیدن بس است از خواب غفلت؛ این‌چنین-

پیر خواهد شد عزیزانم! جوان اعتراض


گریه‌ام می‌گیرد از این شوق که یک روز؛ آه

نقش خواهد بست خنده بر لبان اعتراض


جای دارد آخر این شعر ای عشق مدام!

دوستت دارم بگویم با زبان اعتراض


 
 
 

Comments


bottom of page