top of page

زینت نور

8 minutes ago
1 min read




زینت نور


گم می‌کند بهارِ مرا این هوای سرد

این چشم‌های منجمدت با فضای سرد


این شهر قطبی که ترا کرده است برف

این نامه‌های بی‌نفسِ خود نمای سرد


تاکی نگاهِ گرم ترا باد می‌برد

آن‌سوی انجماد به یک انتهای سرد


درپیچ پیچ خاکی خود گرد می‌شوی

تنها و بی ترانه در آن لابلای سرد


یکروز می‌رسد که خدا مهربان شود

یکروز می رسی تو از آن ناکجای سرد


یکروزِ خنده رو که دلم گرم می‌شود

تو قهر می‌نمایی از آن گوشه‌های سرد


توقهرمی نمایی ز مردِ درونِ خود

آن سنتییِ بی سخنِ بی‌خدای سرد

 
 
 

Comments


bottom of page