top of page

شخصیت های که در تولک زیست داشتند:
بدون شک شخصیت های علمی ، ادبی ، عرفانی ، قضات عالی ، دانشمندان ، نویسنده گان ، زمام داران پُر قدرت در ادوار مختلف تعداد چشم گیری را قلعه تولک در درازنای تاریخ در آغوش خود تربیه نموده که هر کدام نمونه مثال اسوه و نستوه بوده اند اشخاص بودند پُر درایت با کفایت وطن پرست که در برابر حوادث وواقعات چون سنگ خارا محکم و استوار چون کوه ها پایدار و از جا نمی جنبیدند مشهورترین وبرجسته ترین این شخصیت های ارجمند و نخبه را با در نظر داشت جلوگیری از طوالت طور مختصر ذیلاً معرفی میگردند:
شخصیت اول ،قطب زمان ، فرید دوران ، پیر پیران حضرت خواجه سید عبدالله علوی (رح)
این شخصیت عرفانی عالی مقام رهبر طریقت عالم شریعت گرچه نسبت به ابو علی محمد بن العاس تولکی از نگاه زمانی موخر اند ولی از حیث علم و فضیلت زهد وتقوای عبادت و ریاضت مقدم میباشند بناءً معرفی این سلاله پیغمبر اسلام حضرت محمد رسول الله (ص)مقدم از همه شخصیت ها صورت میگیرد و از نظر من تعادل است نیک ومیمون .
کتاب جامع الدرر و رساله عثمان ابن واجیه در مورد آمدن اجداد حضرت (علوی) از بغداد در اثر ظلم حجاج بن یوسف ثقفی در قریه غلو ماچین سخن میراند ، همچنان تولد خواجه صاحب علوی چگونگی آمدن شان در غور وخراسان مسکن گزینی شان در تولک توضیح کرامات شان چه در مسیر راه و چه در زمان استقرار شان در تولک گویشها و حکایات زیاد دارند درین جا بر جسته ها وگفتنی های عجیبه را از کتب مذکور طور خلاصه و فشرده غرض شناخت بیشتر از شخصیت خواجه صاحب (علوی) تذکر میدهم ؛ صاحب کتاب جامـع الدرر میگوید: « برای این خاکسار درگاه کردگار متواتر رسیده است که حضرت سیدالسادات سید جعفر از اثر ظلم حجاج سفاک که به خاندان نبوت روا میداشت از بغداد هجرت اختیار نموده در قریه غلو ماچین استقرار یافتند مدت بدعوت خلق الله مشغول شدند تا اینکه خداوند به ایشان فرزند عطا نمود ونام مبارکش را سید فضل گذاشتند سید فضل بعد از طی مراحل درس شریعت وطریقت به عنایت ومرحمت حضرت پروردگار در شهر مذکور صاحب امامت ، مرشد طریقت ومقتدای خاص وعام گردید در آن سر زمین و اطراف آن کافران را به اسلام دعوت می نمود و مسلمانان را تعلیم شریعت و طریقت میکرد به برکت تعلیم شان بسیار از آنها صاحب فیض وبرکات وجد و حال می شدند آن بزرگوار ملقب به پیر پیران گردیدند به طریقه اربعه تصرف ومهارت کامل داشتند از نزد پدر خویش کسب طریقت کرده بودند شهرت شان بجای رسید که از ختا، ختن ، بخارا ، سمرقند و بلاد ماورالنهر وترکستان جهت استفاده وقدم بوسی آن مبارک می شتافتند و به ادنای وقت صاحب فیض و برکات گردیده مراجعت میکردند از جمله مراجعین خواجه احمد یسوی با برادر خود خواجه محمد یسوی و همشیره مبارکه اش عفت پناه ، بی بی رابعه و جمع از ملازمان خودها به ملاقات خواجه صاحب سید فضل مشرف شدند بعد از مدت اقامت و درک مقام معنویت پیر پیران خواجه احمد یسوی همشیره محترمه خود را به عقد نکاح شان در آورد بمرور ایام وشهور خداوند جلت عظمته ازین ازدواج دو پسر بخانه حضرت سید فضل یکی بعد دیگر عنایت فرمود اول راه سید عبدالله و دوم راه سید محمود نام بود خواجه احمد یسو بوطن خویش یسو که از توابع بخارا میباشد رفتند وخواجه محمد نزد همشیره خود مقیم گردیدند وصحبت را غنیمت شمردند هر دو پسر سید فضل به کمال عقل و بلوغ رسیده علم شریعت وطریقت را نزد پدر خود آموختند و بدرجه تکامل رسیدند حضرت سید عبدالله زیاد طاعت وعبادت می نمودند ریاضت می کشیدند چندان کوشیدند که به قطب
زمان وغوث دوران شهرت یافتند . حضرت سید فضل را الهام غیبی رسید پسر مهین خود سید عبدالله را به دربند غور وخراسان بفرست که آنجا مردمان خدا ناشناس و ناسپاس بسیار است آن مردم را دعوت وهدایت به اسلام نماید تقدیر چنین است که معاش اولاد تو آنجا باشد و آن سر زمین پای تخت سلطان محمود و ملک علاءالدین است امید که از یمن فرزند ارجمندت تمام مردم آن علاقه را فائیده کلی در امر دین ومتابعت از شریعت ختم المرتبت حاصل شود آن حضرت پسر خود سید عبدالله را طلب نمودند واقعه را به ایشان تقریر کردند وگفتند که ای پسر ارجمند و ای نور دیده پدر ترا حواله در غور و خراسان شده است حضرت سید عبدالله زمین ادب را بوسه داده طوعاً و رغبتاً سمعاً و طاعتاً قبول فرمودند . فراق آن پسندیده درگاه الله از خدمت حضرت قبله گاه چه آتشست جان سوز و چه حالتیست الم افروز چون جناب سید فضل پسری به جان برابر خود را به بزم جمع عظیمی از یاران و مخلصان خود خواست و ارشاد می نمود هر یک از حاضرین گوش وهوش خود را بشرح و بیان مطلب ومراد گماشته بودند که چه مدعا ازین خواستن به ظهور میرسد ناگاه بی اختیار آب از دیده سید کبار چون ابر نوبهار باریدن گرفت حاضرین علت آن سوز و الم و حالت پُر غم را از نزد شان جویا شدند آن حضرت شرح حال واقعه را بلا زیادوکم برای حاضرین تمام گفتند که فی الحال یکی بر آه و افغان یکی چون مصیبت رسیده گان ودیگری افسوس افسوس گویان شور و غوغا بپا کردند که گویا قیامت قیام کرده باشد سید فضل چون ناله دردمندان بزم محبت فریاد زمره صحبتان خانقاه ریاضت را بحد افراط دیدند و شنیدند زبان را به بیان وعظ ونصیحت گشودند و آنها را تسلی میدادند بعد که ماتم زده گان بزم فراق خاموش شدند سید علیه الرحمه طرح لوازم سفر را بزبان آوردند جناب مستطاب خواجه محمد ترک را که خالو (ماما) سید عبدالله است به همراه بلال نام ملازم خود یک نفر شتر بارکش دو نفر گرگ دو نفر کلاغ را موظف نمودند تا با سید عبدالله باشند خواجه محمد ترک شخص کامل است در هر امر با شما باشد بلال پرورده قدیم و مخلص صمیم و از صحبت کننده گان است نیز در رکاب شما باشد و این شتر بارکش اسباب وکالای سفر شما باشد گرگان از روی زمین راه بلد و قراول کلاغان از آسمان خبرکش وپهره داران شما باشند بهمین طریق روی عزم خود را بطرف مکان و مقصود خود جزم نموده وتفویض امور خیر و شر زحمات بحر و بر و اقامت و سفر خود را به آمرزیده گار سپرده میروید، ایشان را ازین قسم نصایح زیاد فرمودند که تحریر آن به طول می انجامد آخر الامر فرمودند بهر ولایت و مکان که شتر شما از جای خود حرکت نکرد او را براه انداختید نا فرمان شد اطاعت نمیکرد و پس رفت بجای قرارگاه اول خود خسپید آنولایت را اقامت و موضع استقامت قرار دهید وحضرت سید فضل به زبان عربی چنین فرمودند :

فیا سید عبدالله ذی شرفین
و هالک المسیر وبک الهلال
وحا ملکم فی الرحل الجمل
یحاجبک یابنی منی اجلین
ولیلاً کم من الارض ذئبین
وهدیکم من السماء غرامین


سید عبدالله ما چینی خرامان میرود
خالویش باشد وزیر وخادمش باشد بلال
بارکش هم یک جمل دارند این خیل و سپاه
گرکسی پرسدچه باشدقصد شاه کم سپاه
صبر ازدل هوش از سر قوت ازجان میرود
پیش رویش از زمین این دو کلاغان میرود
دوکلاءغ از آسمان همراش پرافشان میرود
گویم از ماچین ماسوی خراسان میرود

نیست این رفتن ز روی رغبت وعین رضا
ای بـرادر ناگــهان بـر حکم رحمن میرود

حضرت سید عبدالله می گفت:
می رسد از هجر آهم بر فلک
پخته گردد ز آتش هجرم سمک

حضرت سید فضل میگفتند:
می روی از چشمم ای شمس فلک
هرکجا باشید وهرجا میروید الله معک

حضرت سید عبدالله همراه خانواده مخلصین پدر بزرگوار خویش وداع نموده عزم رفتن کردند:
حضرت سید گفتند:
مکرراً فرمودند:
سید عبدالله من از خانمانم میرود
حرکت او گرچه با سوی خراسان لازمست
فرقت او درد از فرقم رساند بر فلک
میبرد هجران او صبر از دل وطاقت زتن
کار عرفان نیست جز مستغرق اسرار حق
عارفان را باغ وبستان است روی دوستان
نور از چشم من و قوت زجانم میرود
چون کنم حرکت ز جان نا توانم میرود
عقل ازدل هوش از سرروح جانم میرود
سید عبدالله من روح روانم میرود
چون کنم آن واقف سر نهانم میرود
چون کنم آن گلدسته باغ جنانم میرود

حضرت سید فضل:
رفتی ای نخل نورسیده من
غربت ما چین نبود مارا بس
ای ولی عهد من برای سلوک
آه از داغ عشقت ای فرزند
دل من می رود بدنبالت
ای خدا رحم کن ز روی کرم
چیست حال دل کفیده من
که تو هم میروی ز دیده من
رحمی برجان غم کشیده من
و ای بر قامت خمیده من
رحم بنما به دل رمیده من
بر دل خار غم خلیده من

حضرت سید عبدالله می گفتند:
میروم من ای پدر از بزم دلجوی شما
غربت و رنج سفر یکسو گذشتم چون کنم
بعدازین بی قبله وبی کعبه مانم در سفر
تامرا تقدیر از وصل شما انداخت دور
علم آموختی بر من تو از لطف وکرم
هجر اخوان یکطرف داغ عزیزان یکطرف
میشوم دور ای پدر هردم ز پهلوی شما
گر نه بینم یکدم ای آرامجان روی شما
قبله من کعبه ام محراب ابروی شما
من خوشم آرد صبایکشمه ازبوی شما
کاش عمرم میگذشت اندرسرکوی شما
این همه یکسوفغان ازخلق نیکوی شما

پیر پیران حضرت سید فضل حین آخرین لحظه جدای این وداعیه را گفتند:
الوداع ایدوستان کز من دل وجان میرود
چشم من بر باغ و بستان بعد ازین کی واشود
الفراق ایدوستان ماتم سرا گردیده چین
مانده ماچین همچوشب مهردرافشان میرود
نور چشم من چو سرو از باغ وبستان میرود
مرحبا بر مردم کاین ماه تابان میرود

بعد از دعا های اجابت اثر با گریه وچشم تر سوره الحمدلله وسوره اخلاص را ختم دعا فرموده مراحله پیما صوب مطلوب شدندآن بزرگوار سوار شتر ملازمان از قفا گرگان در قدم کلاغان از هوا قطع منازل می نمودندو نرمی وسختی زمین را می پیمودند بعد از طی مراحل و قطع منازل بالآخره کنار دریای سیحون رسیدند ابن واجیه نورالله مرقده روایت میکند حضرت سید عبدالله چون دریا را سرخ دیدند کوائف را از مردم آنجا استفسار نمودند عرض کردند یک هفته شده است دریا سرخ شده که وضو ساختن کشت وزراعت را آب دادن حیوان وانسان را خوردن ممکن نیست اگر چاره وعلاج از دست شما بیاید نوکر وچاکر شما میشویم سید علیه الرحمت والبرکت از اهالی آنجا علت و موجبه اساسی کار را سوال نمودند تا بدانند چرا اینکار متوجه این مردم شده که نمونه خشم خداوندی است آنها برای بزرگوار گفتند حضرتا ما امسال نه عشر داده ایم ونه زکوات شاید این نافرمانی ما باعث اینکار شده باشد سید علیه الرحمته روی عجز ونیاز بدرگاه حضرت بی نیاز آورده از بارگاه آن قدیر ومنان التجا نمودند تا آب دریا به حالت اصلی خود بر گردد وبرای مردم مرحمتش را دریغ نفرماید و آن چه شد کمایجی وفی النظم:

رسیدند بر لب دریای سیحون
پی تحقیق این امر ایستادند
که آن مردم همی گفتند سراسر
زکوات وعشر خودها را ندادیم
به ما یکهفته دریا خون نماید
ز اصل ونسل سید باز جستند
خردمندان آنجا کرد اخلاص
شما را هست اوضاع بزرگان
دعا کن بلکه این دریا شود صاف
چو سید خلق را درمانده دیدند
دو دست خویش سید در سما کرد
بدرگاه اجابت کارگر شد
ازآن سید چنین کار وهنر شد
بیرون گردید از سیحون دو آدم
برسم تحفه ونذر وضیافت
شما را گر چه درهم بی شمار است
دمی بر خدمت سید نشستند
که گردیده است دریا سرخ چون خون
نقاب شبه از رویش گشادند
به ما خشمیست از درگاه داور
که از دریای سیحون نامرادیم
نه بر خوردن وضو را هم نشاید
پس از شرح وبیانش شکر گفتند
بیان کردند که ای فرخنده خاص
که همراه شما هستند گرگان
ترحم برضعیفان باشد انصاف
دل ازکشت وزراعت کنده دیدند
ز بهر صافی دریا دعا کرد
ازآن حال نخستین صاف تر شد
که بحر و بر وکور و کر خبر شد
ز بهر دیدن شاه معظم
نهادند حقه ها بر نزد حضرت
ولیکن دُر و گوهر هم بکار است
پس آنگه سوی دریا باز گشتند

حضرت سید عبدالله چند روز را با مردم گذشتانده آنها را به سلوک شریعت وطریقت رهنمائی کرده بعد از چند وقت طرف مطلوب در حرکت شدند و از اهالی آنجا وداع کرده رفتند بعد از طی چند منزل و گذشت چند روز خوارزم نمایان شد در آنجا هم واقعات عجیبه رخ داد که بائیست با تشریح وتوضیح مسایل طوریکه اتفاق افتاده تذکر داده شود:
برفتن کرد گرگان عزم را جزم
به خوارزم آمدند چون باد صرصر
ز روی کینه وجهل وحماقت
یکی بر مال ایشان حمله آور
چو سید زین معما بی خبر بود
تمام مال شان بردند به غارت
بلال آمد که این قوم ستمگر
شتر را با تمام مال واسباب
چو سید روی با گرگان نمودند
ز غیرت آن دو گرگ شیر کردار
کلاغان جای شان کردند تعین
رسیدند این دو گرگ تیز دندان
یکی را سر ز تن بر تیغ دندان
یکی را بر شکم انداختی چنگال
یکی را دست از پهلو جدا کرد
در آن خیل خدا ناترس غدار
که جمله اندرانجا جان سپردند
پس آوردند تمام مال خود را
چو بر خوارزمیان شد قتل دزدان
یکی را پا یکی را سر ندیدند
یکی را سر بجای پا بجائی
ولکن آلت کشتن عیان نه
همه دنبال قاتل پی فشردند
به نزد والی خوارزم رفتند
همان والی به خشم آمد ازین کار
درین جا هرکجا باشد مسافر
همه رفتند اندر جای سید
کشان اورا به نزد شاه بردند
به سید گفت که ای مرد مسافر
توقف کرد تا والی چه گوید
به حکم والی ایشان را ببردند
یکی را گفت در دارش در آرند
یکی را برده برزندان نشانند
به دارش اندر آوردند بزندان
منم والی چرا بر دارم آرید
ز والی خلق این افغان شنیدند
بیا وسر این کردار را بین
وزیر هوشمند با فراست
به نزد شاه گفت او از سر رای
چه دانستی که مردان خدا را
تو یا ازعدل واز احسان بدوری
رهاکن این دو شخص بی نوا را
سه تن با سی نفر کی جمله آرند
سه کس رانیست قدرت با چنین کار
اگر باشد ترا ایشاه قیاسی
چرا این هر سه بی سیف وسنان را
بر ایشان دارو زندان حکم سازی
رها کن ایشه فرخنده اقبال
پس از چندی نمایان گشت خوارزم
میان قوم بدکیش بد اختر
گشودند سوی شان دست خیانت
یکی بر کشتن شان بسته خنجر
به این علت که سید نو سفر بود
در آندم بود سید در عبادت
ز نزد من ربودند لعل وگوهر
ببردند گر توانی جمله دریاب
حواله بر سر دزدان نمودند
گرفتندش پی آن قوم غدار
خبر دادند برگرگان پٌر کین
میان فرقه جمهور دزدان
جدا کردی مثال شیر غران
کشیدی جیگرش را خوردی فی الحال
یکی را از دو پایش مبتلا کرد
چنان حال ز گرگان شد نمودار
ز اشیائیکه بردند هم نخوردند
نه گفتند بر کسی احوال خود را
پس از یکروز بر ایشان نمایان
یکی را گرده وجگر ندیدند
یکی مقتول اندر بی نوائی
که زخم حربه وسیف وسنان نه
ولکن علم بر قاتل نبردند
سراپا آنچه را دیدند گفتند
کسان انداخت اندر شهر و بازار
بسازند جمله را فی الحال حاضر
به جا ومنزل و ماوای سید
به آن شاه غضبناکش سپردند
ترا گر هست همراه ساز حاضر
پس از گفتن جوابش را بگوید
به میران غضبناکی سپردند
ز خوف دار بر اقرارش آرند
که تا بر فعل ایشان علم آرند
ز والی ناگهان بیرون شد افغان
ویا در کنج زندانم سپارید
دوان نزد وزیر او دویدند
ز والی حرکت وگفتار را بین
به نزد شاه آمد با ظرافت
اگر داری دلیل ایشاه بنمای
به این افعال کردی آشکارا
ویا از چشم حق بین پاک کوری
تو خود منظور کن راه خدا را
اگر آرند جمله جان سپارند
که ایشان قتل سازند قوم بسیار
ویا از خالق اکبر هراسی
ویا این قضیه سرونهان را
نیندیشی ز قهر بی نیازی
همین محبوسین را جمله فی الحال

بعد از گفته وزیر با تدبیر بدل والی خوف وهراس بیشتر از پیش پیدا شد وحکم نمود که محبوسان مذلت وگرفتاران غربت را رها نمایند وبه دارالولایه حاضر نمایند والی را که بدل خوف وهراس افتاده بود زایل شد و عقل وفراست دوباره بر وی مایل گردید حقیقت را برای حاضرین دربار مفصلاً گفت وقتیکه آن شخص را حکم برکشیدن دار نمودم فی الحال خود را بر سردار معلق دیدم که چندین فرسنگ از طرف زمین به جانب آسمان می بردندم آنکس را که حکم برزندان نمودم فی الحال خود را در گوشه زندان تنها دیدم که از یکطرف افعیان قصد جانم می کنند و از طرف دیگر ملا زمان مجروح تیغ وسنانم می سازند ای وزیر مرا امروز به این فراست و درایت که ترا خداوند (ج) کرامت فرموده است خریده ای عهد به خداوند کردم که اختیار و حکم خرانه را آنچه خداوند مرا ارزانی داشته از نقد وجنس برای خودت بدهم بعد وزیر روشن ضمیر از روی شرم وادب عرض نمود که ای ولی نعمه من کاملان خوارزمیان فرموده اند:
سیاستی به گمان رسم معدلت نبود: که تا یقین نشود آب کس نباید ریخت ، والی را از گفتار وزیر خویش آمد و احسنت گفت وخلعت های فاخره برای وزیر بخشید وکلید های خزانه نقد وجنس که داشت به وزیر سپرد و سفارش نمود تا از حضرت خواجه عذر بخواهد تا که از سر خطایش بگذرند وگفت برای سید بگو مرا از جمله پایه ترین مخلصان خود شمارند و در سلک سلوک وحلقه خلوتیان خود در آرند وزیر بخدمت ذی شرف سید عالی عرض نمود و حضرت سید والی را بیعت دادند والی یکی از مخلصان گردید و آنچه باید و شاید از نقد وجنس ، مرکب وخیمه ، فرش وظرف ، کنیز وغلام وغیره لوازم ضروریه سفر را برای سید عبدالله تسلیم وتملیک نمود وزیر هم بدست سید عالی بیعت کرد و از زمره مخلصین خالص گردید سید از آنجا قصد راه نشاپور نمودند و در آنشب استخاره کردند بشارت رفتن استرآباد آمد راوی چنین میگوید:
چو کوچیدن از آنجا خرم و شاد
در آن جا چندگاهی آرمیدند
و ز آنجا نیز آن سید روان شد
رسیدند تا به حد ملک شاه رود
به شهر اسفزار آن درةالتاج
به عرض راه قوم خرج گیران
فرستاند کسی اندر نشاپور
مگر شاه نشاپور است غافل
گروه خرج گیران بس دلیر اند
چو قاصد حال شان را او به شه گفت
به قاصد آنچنان کرد است اکرام
ز اصل و نسل سید باز پرسید
چو فرخ بود نام شاه دوران
به مهمان خانه شاهیش بردند
به شب او را به نزد خویشتن برد
همین قاصد که بودش خال سید
به فرخ شاه کار بود مشکل
سحر گاه آفتاب از شرق بر خواست
سواران و ندیمان گشت حاضر
که تا از روی صدق و راه اخلاص
روان گردیم تا هر جا که بینیم
وزیر خویش را در شب روان کرد
که سید را به اعزاز و به اکرام
ازآن جا سید عالی روان شد
به عرض ره به یکدیگر رسیدند
فرود آمد ز مرکب شاه چالاک
یکی برج سیادت راست ماهی
گرفتند هر دو شان را تنگ در بر
چو گردید شه پر از فیض ملاقات
روان گشتند بر سوی نشاپور
رسیدند جمله افواج آن شاه
در آنجا چند روز آرمیدند
شبی شه رفت نزد پیر عارف
که من شاهم مرا فوج است ولشکر
مرا حکم است وتاج و فرشاهی
ز هر جنس و متاع و زیب و زیور
ز اسپ و اشتر و استر هزاران
ولکن یک پسر از خاندانم
که گردد وارث اندر تاج وتختم
ولی یک دختر دارم که آن هم
ز دست وپای شل از چشم ها کور
ازین دو غم بسی محزون شدم من
ترا کردم ازین کیفیت آگاه
چو بشنید این سخن از شاه سید
شبی سید به تقدیر الهی
چو سید بسکه اندر خویش پیچید
ثنا گفت ودعا کرد از سر سوز
سحرگاه از سر اخلاص زارید
به شد مقبول درگاه خداوند
ز رنج و درد و غم آزاد گردید
روان گشتند بسوی استر آباد
بجز خوبی دیگر چیزی ندیدند
صلاحش در ره مازندران شد
سوی بستان ، محمل برده اند زود
به بستان آمدند اندر شب داج
نمودند جمله را خارو پریشان
که مارا عزم میباشد ره دور
ز احوال مسافر های بیدل
ز سیاحان به نا حق خرج گیرند
شهی عادل ازین قضیه بر آشفت
که بر خوابش ندیده چشم ایام
بیانش کرد قاصد باز گردید
به فرخ حالی آنرا کرد مهمان
ز انواع نعم بروی سپردند
هر آن نعمت که شه میخورد آنخورد
بیان کردش به شه احوال سید
به سید معتقد شد از تهی دل
درو دربار را فرخ بیاراست
برای جمله شان بود آمر
به استقبال راه سید خاص
ازین مهمان عالی رخ نتابیم
به همراه سواران جهان کرد
بیرون سازید با یاران و خدام
ازین جا لشکر شاهی دوان شد
همان صدر سعادت را بدیدند
به قصد پای بوس سید پاک
یکی اوج ریاست راست شاهی
بهم آمیختند چون شهد وشکر
ز غم آسوده شد بهجت علامات
بزیر محملی آن قبه نور
فرود آمد ببرج حشمت وجاه
بسی اعزاز و اکرامش بدیدند
ز احوالش کند آن پیر واقف
ز حد افزون خزاین هاست از زر
بدستم حکم از مه تا به ماهی
ز منسوج و زر و دیبائی احمر
به قید ملک خود دارم فراوان
نگردیدست تا اکنون عیانم
امید نیست بر اقبال وبختم
همیشه همنشین با درد و آهم
نه بیند کس چه از نزدیک و از دور
ازین سودا بدل مجنون شدم من
که می باشی به تخت معرفت شاه
ز درد و رنج وآه شاه سید
روان شد در حریم پادشاهی
بدرگاه خداوندی بنالید
بدین هنجار تا شب گشت چون روز
جبین خود به خاک عجز مالید
سحرگه بود آن مه شد برومند
دل وجان شهنشه شاد گردید


شاه بنظر ثانی جانب او نظر انداخت بر دست وپای وموی و روی او دید دانست که غنچه حدیقه شاهیست وبه شکرانه آن جشن به پا ساخت که چشم روزگار هرگز مثل او ندیده ونه شنیده وگوش چنین سروده ای نشنیده اهالی مملکت را مرخص نمود همه وصف الحال آن مه لقارا بزبان می سرودند و غبار غم را از چهره چون مهر می زدودند بعد از ختم شادی و سرور فرخ شاه به سید بزرگوار پیشنهاد نمود که دخترش را به عقد نکاح خویش در آورند سید بلند مرتبت پیشنهاد شاه را پذیرفت و دخترش را به تزویج گرفتند که حضرت سید صالح و چند فرزند دیگر از وی تولد شدند حاکم نشاپور از زر و گوهر نقدیه وجنسیه به آن حضرت تحفه داد و آن حضرت مال ها را به یکباره گی نثار راه خداوند فرمود بعداً از پادشاه وداع کردند با حرم محترمه خود عازم راه هرات شدند چون بهرات رسیدند بزرگان هرات را زیارت وحضرت خواجه عبدالله انصاری را ملاقات کردند و از یکدیگر فائیده استفاده نمودند روز باهم سیرکنان در بازار هرات میرفتند بدوکان حدادی رسیدند حداد آهن سرخ را که به مثل آتش می تافت به سوی آن سید پاک آورد و گفت به گیر حضرت سید عبدالله آهن را بگرفت وبرسم داود نبی علیه السلام آهن را چون موم کشیدند طوق ساخته بگردن مبارک خود انداختند چون اهل بازار این کرامت را دیدند همه سر در قدم شان نهادند ازجان و دل مریدی شانرا اختیار نمودند حضرت شیخ السلام خواجه انصاری زبان از بهر نصیحت سید عبدالله گشوده گفتند ای فرزند خاندان نبوت و ای گوهر مخزن فتوت آهسته باش وعنان کشیده دار که گل در گلبن خود عزیز است چون از گلبن خود جدا شود ازهم بپاشد اظهار کرامت نقصان اولیا است آن حضرت به طریق تواضع وادب فرمودند که شما دریای عمیق وپا بر جا میباشید و قاعده دریای عمیق خاموشی است ومایان سیلابه پر صدا میباشیم قاعده سیلاب آن است بهر جا که میرود از آن آواز و صدا میخیزد ازین سخن حضرت شیخ الاسلام را خوش آمد و دعای نیک در حق خواجه سید عبدالله کردند و از ایشان به خود دعا گرفتند حضرت خواجه عبدالله انصاری گفتند من به چشت وزیارت بزرگان چشتیه میروم باهم وداع کردند سید عبدالله بزرگوار چند وقت را در هرات غرض زیارت بزرگان استقامت نمودند خواجه صاحب انصاری از هرات به اسفرز رسیدند حضرت خواجه نصرالدین یوسف چشتی قدس سره به استقبال ایشان به اسفرز آمدند حضرت سید عبدالله نیز از هرات عازم زیارت چشت شدند بهرجا از ایشان کرامات وخوارق عادات ظاهر می شد برخی قبول می نمودند وبرخی انکار میکردند تا اینکه به اوبه رسیدند آب دریا بسیار بود راه گذشت نیافتند با نعلین وعصا از روی آب گذشتند که کف ایشان تر نشد چون مردم اوبه این حال مشاهده نمودند انکار ورزیده گفتند این مرد جادوگر است که این جا آمده آنرا بیرون کنید که خلق را گمراه میگرداند حضرت خواجه سید عبدالله هر چند آنها را نصیحت نمودند و عذر کردند نشنیدند حضرت به غیرت آمدند به سفید کوه گفتند بیا به پراکنده هم اشاره نمودند که بیا هر دو کوه سد راه آب شوید که اوبه بزیر آب غرق شود چون سفید کوه آواز خواجه صاحب را شنید پیش از حرکت خود سنگها را فرستاد که سنگها دوان دوان شدند از آن روز نام آنرا دوانتر نامیدند و کوه پراکنده از جای خود حرکت نموده از آن روز او را پراکنده نامیده اند چون مردم اوبه این حال را مشاهده نمودند دانستند که این مرد یکی از مردان خدا است سر به قدم حضرت خواجه علیه الرحمه نهادند گریه وزاری و توبه کردند خواجه را بر ایشان دل بسوخت به کوه ها صدا کردند به جاهای خود ساکن باشید کوه ها ساکن شدند مردم خواجه را مرید شدند و ارادت آوردند نذورات و فتوحات دادند خواجه علیه الرحمه نذورات را به فقرا تقسیم نموده عازم چشت شدند چون خواجه علیه الرحمه به اسفرز رسیدند حضرت سلطان چشت و خواجه انصاری را ملاقات نمودند چند گاه باهم بودند تا اینکه شبی حضرت شیخ الاسلام انصاری نامقی دعا کردند از نفس با برکت آن بزرگوار آن چشمه را که حال سقابه گویند الله تعالی آنرا عطا فرمود الآن ماهیان چون ستاره گان درخشان همچو مروارید غلطان در میان آب چشمه سیر میکنند حضرت سید عبدالله این حال را مشاهده نموده روبه خواجه انصاری کرده گفتند خوب رنج بردید اما آب در پایان وزمین ها بالا مانده است حضرت انصاری فرمودند که همت از شما است هر دو با یکدیگر آمدند تا جائی که آن را چشمه غلو گویند رسیدند و آنجا را نشانی کردند حضرت سید عبدالله فرمودند هرجا مسکن گیرم انشاءالله العزیز به شما جام آب را بهمین جا می فرستم آب از همین موضع بیرون خواهد شد خواجه انصاری وسلطان چشتی خواجه غلوی علیهم الرحمه باهم چند گاه ملاقات کردند فیض وفتوحات غیبی به ایشان بسیار حاصل شد شبی حضرت سید عبدالله پدر بزرگوار خود را به خواب دیدند که همچون ماه تابان وهمچو گل شگفته خندان فرمودند ای فرزند دلپسند و ای جگر گوشه خاطر پسند زینهار تامیتوانی دنیا را ترک کن و دل در حیات دنیا نبند ریاضت ومجاهدت اختیار کن بنده گی حق را به جان و دل قبول کن محبت دنیا را بدل راه مده که حب دنیا رئس کل خطیة میباشد از الفت دنیا با حذر باش که ترا زیان دارد و فکر راه آخرت کن که دنیا جای اقامت نیست و مقصد کلی را طلب کن که خلقت جن وانس به جهت معرفت حق سبحانه و تعالی است چون حضرت اینگونه خواب دیدند بیدار شدند به حضرت خواجه انصاری و سلطان چشتی خواب را گفتند از ایشان دعا گرفته وداع کردند از راه زیارت چشت آمده زیارت بزرگانرا نمودند بعداً طرف زارگی حرکت نموده شب را بزارگی گذرانیدند و زارگی قریه میباشد از قراء تولک ، صبح مریدان ایشان به طهارت سرآب رفتند آب سیلابه بود گلناک به عرض حضرت رسانیدند که آب صاف نیست تا طهارت کنیم وبسیار خنک وسرد هم میباشد مایان مسافریم به جهت سردی آب خوف شدید از مریضی داریم آن حضرت بپای سنگی که الآن چشمه گرمابه است عصای خود را فرو بردند آب صاف وگرم بیرون شد از آن طهارت کردند از آن جا بیرون شدند تا به تولک رسیدند حضرت خواجه مقدم می رفتند شتر و رفیقان شان از عقب می آمدند خادم با شتر وگرگان وکلاءغان وخالوی شان همراه بودند به جای که الحال روضه متبرکه خواجه است رسیدند شتر به خسپید هر چند که خادم الحا وتلاش مینمود شتر بر نمی خواست آنگاه خادم حضرت را آواز داد صدای آن به سنگ می پیچید سخن وی مفهوم خواجه صاحب نشد روی بر سنگ آوردند و گفتند که ای سنگ کرباش به حکم خدای تعالی از آن سنگ دیگر صدا بر نیامد تا الحال آن سنگ به کری مشهور است چون حضرت صدای خادم ومولانا تاج الدین که مقبره آن فعلاً در وسط قریه خواجه ها میباشد شنیدند باز گشته آمدند دیدند که شتر خسپیده بر نمی خیزد دانستند که این جا وطن اقامت است آن جا قرار گرفتند و رخت اقامت دائمی گسترانیدند روزی سید علوی بسر چشمه آلوچه که به زیر مزار متبرکه شان طرف جنوب قرار دارد وضو می ساختند از وعده که بخواجه عبدالله انصاری داده بودند یاد شان آمد آنگاه جام را آب و عصای که از چوب انجیر بود در بین جام نهاده بطرف اسفرز فرستادند حضرت خواجه انصار بنور ولایت دانستند که سید عبدالله بر وعده که کرده بودند وفا کردند و تفرج کنان بوعده گاه آمدند که عصا با جام آب بیرون آمده وجوی کلان آب جاری است حضرت خواجه انصار وسلطان فرسنافه چشتی با هم بودند خواجه انصار عصای که از درخت خنجک بود بزمین کنار چشمه غلو اثر کرامت سید عبدالله فروبردند سبز شد .
بی مناسبت نمیدانم تا درین جا در مورد سنگ کر چشمه اسفرز که درین اواخر شعری که از شاعر پرتوان تولک است به بیان بگیرم بهتر میدانم تا شاعر را معرفی نمایم: مرحوم قاضی حبیب الله با هر که با اهل سادات تولک علاقه مندی کامل داشته بخصوص با جناب مرحوم قاضی صاحب سید عبدالله (گمنام) این هم قابل ذکر است که قاضی سید عبدالله سید احمد وخلیفه صاحب مرحوم سید محمود فرزندان مرحوم خلیفه سید عیسی بوده اند روزی قاضی صاحب سید عبدالله گمنام به خانه قاضی حبیب الله (باهر) مسکونه قریه کاریزدای میرود پسرش را مریض می بیند وقتیکه بخانه می آید شعری را به عنوان باهر می نویسد و جویای احوال پسر مریضش میگردد از تذکر آن شعر نسبت دور ساختن از مطلب و تطاول نگاری جلوگیری گردید آقای ماهر در جواب نامه شعری ، شعری به این مضمون می سراید:
مژده ایدل که چنین نامه زیبنده اثر
رهبر ومرشد خلق از نجبا زاده نجیب
به شریعت زهی کافی به طریقت وافی
بمروت بفصاحت به ملاحت مشهور
مشعل وشمع وسراج بود ازیک مصباح
زهره احمد شمس محمود قمر عبدالله
سبط سلطان جهان زبده اولاد نبی
آنکه از خواجه انصار ز غیرت آبی
غائبانه ز دعا های شما ای مخدوم
آمد از جانب عیسی دم فرخنده سیر
به شیم همچو ملک هست به سیمای بشر
چه موافق بود ایدوست بهم شیر وشکر
هست عالی نسب وسید و پاکیزه گهر
بلکه پر نور تر از زهره واز شمس وقمر
هرسه کوکب متولدشده عیسی است پدر
آنکه ازهیبت اوسنگ مسمی است به کر
کرد از چشمه آلوچه به اسفرز بدر
فضل یاری شد از درد شفا یافت پسر

باهرا گر تــو غـبار کف اولاد نبی
سرمه چشم نکردی نشود تیز بصر
حضرت خواجه صاحب سید عبدالله دو خانقاه داشتند یکی طرف قبله قلعه تولک در دامن کوه که بدست مبارک خویش سنگ را تراشیده اند دومی در مکان مزار متبرکه است که آن را هم بدست های مبارک خود ساخته اند هر دو خانقاه جایگاه اهل فقرا و ریاضت کشان بود.
خواجه صاحب عازم کعبه شریف شدند وارد کعبه و مکه گردیده شرایط و ارکان حج را بجا آوردند و بعداً قصد مدینه منوره کردند و بر روضه پر نور وپر فتوح جد بزرگوار خویش حضرت سید الانبیاء و سندالاصفی محمد مصطفی (ص) و اصل و بشرف عقبه بوسی مشرف شدند ومدت سه سال جاروکشی روضه جد بزرگوار خود می نمودند شبی بخواب دیدند که کسی میگوید ای عبدالله ترا وخدمت ترا قبول نمودیم تو ازین جا برو بولایت خود خدمت غریبان را اختیار کن از آن مکان مقدس با فیوضات بسیار و فتوحات بی شمار به غایت سرما و برودت بتولک مراجعت نمودند حینکه مواصلت کردند و بتولک رسیدند از قضائی کردگار خواجه محمد ترک خالوی حضرت که از ماچین همراه شان آمده بودند در فصل زمستان دنیای فانی را ترک نموده به دارالقرار خرامیدند مریدان به عرض رسانیدند که بسیار خنک است قبرکنده نمیشود چه میفرمائید حضرت خواجه صاحب چغماق از میان بر آوردند سنگ برداشتند طرف خانقاه پایان قلعه تولک آمدند و آن جا چله خانه سنگی داشتند که همیشه در آن چله می نشستند و آنجا را کلید زر می گفتند درون غار رفتند چغماق را به سنگ زدند و دعا کردند همان روز بفرمان خدای بزرگ از دعای با برکت شان چنان گرم شد که یکی از روز های تموز را مشابه بود چون از تکفین وتجهیز خالوی خویش فراغت حاصل کردند فرمودند هرکس که از اولاد ما باشد در سرما وخنک چنین کاری را که ما کردیم بهمین ترتیب آتش زند به حکم خداوند کریم سرما به گرما مبدل شود حضرت خواجه صاحب را سه پسر بود کلان شان خواجه سید صلاح الدین میانه را خواجه سید معین الدین و خورد ایشانرا خواجه سید شمس الدین نام داشت خواجه صاحب سید عبدالله علوی بنور ولایت در یافتند که زمان مرگ نزدیک است سید صلاح الدین را به جای خود به تخت خلافت نشاندند و ولیعهد خود گردانیدند پس از آن دنیای نا پایدار و غدار را جام فنا چشیده قرب مجلس بزرگان خود را اختیار نمود در یک روایت تاریخ فوت شان چنین است:
آن خواجه که بر تخت شریعت شاه است
جستم ز خرد سال وفاتش تاریخ
در ملک طریقت از همه آگاه است
گفتا زتمام خوان سخن کوتاه است

بروایت دیگر تاریخ زندگی وفوت حضرت خواجه سید عبدالله علوی را مصادف به زمان ملک شمس الدین کورت غوری وپسرش ملک غیاث الدین می دانند آوازه و دبدبه کرامات آن سید عالی مقام در اطراف و اکناف ولایت غور و دیگر مناطق منتشر گردید خلق از اطراف و جوانب بپای بوسی آن سید عالی مکان می آمدند تا اینکه آوازه شان به سمع ملک شمس الدین کرت غوری رسید آن ملک یکی از پادشاهان عجم بود شبی در خواب دید که آن سید علوی با ملک التفات و مهربانی بسیار نمودند و از هر بابت بوی نصیحت فرمودند و چند خوشه جو به مثل تاج بسر ملک نهادند از مقدرات الهی ملک و زمین زیر برف زمستان پوشیده بود چون ملک شمس الدین از خواب بیدار شد همان خوشه های جو را چون تاج بر سر خود دید که سبز وخرم بود یقینش محکم گردید که خواجه مرد خدا است صبحدم به مسجد نماز را اداء کرد خواب خود را به حاضرین نقل کرد وچنان مستغرق بحر محبت خواجه صاحب گردید که بیخود شد و یک ساعت توقف نتوانست با هر سه پسر خود غیاث الدین ، علاءالدین وفخرالدین با چند خادم سوار شده احرام بند دیار خواجه علوی وعازم کعبه وصال گردید بر امیران و ارکان دولت خود فرمود که شما از عقب من نذورات را از عوامل وشتر ، گوسفند وغله بیاورید ملک شمس الدین چون بدیار خانقاه رسید از خود بیخود شد از اسپ بزمین افتاد غلطان غلطان بپا بوس حضرت رسید و در حال دست ارادت و انابت گرفته مرید و مخلص حضرت خواجه صاحب شد چند روز بخدمت شان استقامت کرد روزی بخود اندیشید که خواجه را بیازمایم حضرت خواجه به نماز استاده بودند وملک نشسته بود چون از نماز فارغ گردیدند ملک گفت که ای قطب زمان و ای غوث دوران و ای سلاله دودمان نبوت چرا به قبله کج استاده نماز نمودید مگر قبله به شما اشتباه شد آن حضرت به غیرت شدند گوش ملک را به یکدست گرفتند وگفتند بسر انگشت دست دیگرم نظر کن چون ملک بسر انگشت سبابه ووسطی آن حضرت نظر کرد خانه کعبه به چشم خود دید سر بپای خواجه نهاد و زمین ادب بوسید وگفت حضرتا شما را می آزمودم اکنون بیش از پیش معتقد شدم که بی شک مرد از مردان خدا میباشید اخلاص او زیادتر گردید نذورات و فتوحات بی شماری بخدمت خواجه نهاد وهر سه پسر خود را نزد خواجه صاحب در طلب علم گذاشت و خود ملک شمس الدین عازم غور گردید حضرت خواجه پسران ملک را به مکتب نهادند فخرالدین بسیار بلید و کند فهم بود هر چند که استاد بوی میگفت گویا نمی شنید تا روزی در فصل بهار خواجه صاحب پسران ملک را فرمودند بیائید تا با شما برای خوشدلی وتماشای سبزه و گلستان به صحرا برویم حضرت و هر سه پسر ملک پیاده برای سیرو تماشا رفتند چون از تفریح باز گشتند بسر چشمه آلوچه رسیدند هر چهار تن بپای درختی که بسری چشمه بود به خواب شدند آن حضرت قدس سره گلستان ارم یعنی جنت الماوا را به خواب دیدند زمانیکه از خواب بیدار شدند ملکزاده گانرا نیز از خواب بیدار کردند و فرمودند یکی از شما از سر شاخه درخت بید همان خوشه انگور را بیاورید خوشه انگور را بیاوردند با ملکزاده گان یکجا تناول فرمودند از آن زمان به بعد ذهن شان روشن شد وعلم شان زیاد گردید این هم از جمله کرامات خواجه صاحب بود به تحصیل خود دوام میدادند روزی هر سه برادر به طریق مصلحت با یکدیگر گفتند که از حضرت برای خود از دنیا و دین فرزند و مال مقام ومنزلت دینی ودنیوی طلب کنیم بخدمت حضرت خواجه آمدند وخواست خود را عرض نمودند حضرت فرمودند که صبح بیائید تا به شما چیزی بگویم چون صبح شد آن حضرت کوسفندان چند بسمل کردند برای نذرالله چنانکه عادت شان بود برای فقرا ، مساکین و مردم تقسیم کردند بعد ملکزاده گانرا طلب نمودند وحسن خادم و ناظر خود را گفتند میان طبق انار ، سیب وبهی بیاور آورد ملک غیاث الدین انار را بر داشت ملک فخرالدین سیب را گرفت و ملک علاالدین بهی را بدست آورد حضرت خواجه صاحب برای غیاث الدین گفتند تو پادشاهی عظیم الشان می شوی در ملک هرات بر تبه عالی میرسی ملک فخرالدین را گفتند کار تو در دنیا نیازمند بودن وبی اقبالی است اما به آخرت از عنایات الهی کار تو انجام وتمام است ترا اولاد ونسل بسیار خواهد شد ولی زیر دست ورعیت خواهند بود ، برای ملک علاالدین گفتند از تو اولاد نخواهد ماند تا نام تو باقی بماند حضرت خواجه ملکزاده گانرا بعد از ختم تحصیل مرخص نمود از قضا پروردگار سن مقدره خواجه صاحب به پایان خود نزدیک می شد تا روزی به حکم (کل شی هالک الاوجه) جانرا به جانان سپردند شاعری در باره آمدن اب وجد خواجه صاحب به چین وماچین و آمدن خواجه صاحب سید عبدالله در تولک و در بند غور چنین سرائید:
حمدلاتحصی بآن ذات حکیم وهم عظام
بعد تحمید وثنائی صانع کون ومکان
سید پاکیزه گوهر جعفر صاحب کمال
از جفای بی حدی حجاج بدبخت پلید
سید والاتبار آمد به آنجا شد مقیم
آمد از صلب شریفش سید فضل نام دار
پیرپیران شد ملقب در محیط زندگی
دو پسر بروی عنایت کرد ذات ذوالجلال
امرشد از سوی حق تا سید عبدالله به غور
سید عبدالله علوی رهسپار غور شد
از شروع حرکتش تا که گردید مستقر
همت جانانه میکرد سید پرفضل وفیض
سید عبدالله علوی شد بتولک جا گزین
سال فوتش را زتوشیح تاکه جستم گفت بمن خالق وحی وتوانا لایموت ولاینام
باد بر روح محمد صد صلواة والسلام
بود از اولاد پاک حضرت خیرالانام
ناگزیرآمدبه چین آن جعفر ذوالاحترام
روزها اندر نصیحت بود وشبها در قیام
طاعت یزدان همی کرد بود دائم درصیام
در طریقت هم شریعت بود استاد تمام
سیدعبدالله و دیگر بود محمودش بنام
در بخارا سید محمود بگزینند مقام
با دوگرگ ودوکلاءغ وخالوی عالی مقام
بود باکشف وکرامات درمیان خاص وعام
بهرترویج علوم دین بمردم صبح و شام
آفتاب اندر زمین تابنده آن پیر همام
(درس)افزاشو به(تولک)کار میگردد تمام

آنچه از کتب جامع الدر ورساله عثمان بن واجیه وبعضی روایات دیگر در رابطه به حضرت خواجه سید عبدالله بمشاهده رسید شمئه از آنها تذکر داده شد عقیده وایده من نادم بر این است که بی شک وعلی الیقین خواجه صاحب سید عبدالله دارای مقام معنوی کشف وکرامات بوده است به شمار اولیا الله وصاحبان پرفیض وفیوض قرار داشته شاید عده باشند که به پدیده کرامت وولایت معتقد نباشند ولی در آینه اسلام وکتب فقهای کرام کرامت اولیا حق است وواقعیت میباشد انکار ناپذیر مانند کرامات که از حضرت سید عبدالله بیان نمودیم برای عده این هم قابل قبول نخواهد بود که بزرگان دین و دوستان خداوند واقعه را پیش از وقوع آن میدانند وپیش بینی میکنند مانند پیشبینی هایکه خواجه صاحب در مورد ملک شمس الدین کرت وپسران آن هر یک ملک غیاث الدین ، ملک فخرالدین ، وملک علاءالدین کرده بودند که بعد از سالهای طولانی بواقعیت پیوست وتحقق یافت ارادت پیش آمد وبر خورد ملک غیاث الدین کرت غوری را به حضرت سید عبدالله که سلطان هرات بوده و شخصاً در جنگ ملک فرخ زاد رفته در بخش جنگ سلطان غیاث الدین در تولک مشاهده نمائید ، به قدرت رسیدن پسران ملک شمس الدین دوم را که حضرت خواجه صاحب پیش بینی کرده بودند در صفحه(182) تاریخ مختصر افغانستان نگارش پوهاند عبدالحی حبیبی چنین آمده :
(بعد از شمس الدین کهین پسرش ملک رکن الدین به لقب شمس الدین مهین در سال (677) هجری به جای پدر در هرات نشست و به آبادی هرات و خراسان کوشید و رسم عدل وداد را بنیاد نهاد تا در سال (678) تمام قلاع غور ، خیسار و غیره را بدست آورد به سال (681) قلعه قندهار را نیز مسخر کرد پسر خود ملک علاالدین را به نیابت خود در هرات گذاشت وخود وی در قلعه خیسار غور بنشست و مانند پدر به شهزاده گان چنگیزی روابط دوستانه حفظ کرد ، هندو نوین تاتاری را که به آزار مردم در هرات دست بر آورده بود بگرفت.
تاخت وتاز شهزاده گان وخانه جنگی ها باز هرات را ویران نمود ، ملک شمس ا لدین کهین در همین احوال از جهان رفته بود ولی در سال (683) فرزند بزرگ وی ملک فخرالدین که از دست پدر محبوس بود از زندان بر آمد و از خیسار به هرات شد و از آن جا خواف (خاف) فراه ودیگر بلاد خراسان را بگرفت و در سال (685) بعد از دیدن نشیب وفراز درسال (697) در هرات بر تخت نشست و غازان خان حکومت او را از هرات تا آب سند و حد امویه برسمیت شناخت فخرالدین پادشاه عمران دوست وعلم پرور و ادیب بود پوشنجی متخلص به ربیعی کتاب کرت نامه را به نام او نظم کرد وی در سال (701) مکرراً به اسفزار تاخت ولی چون اولجایتو چنگیزی به سلطنت رسید به تبریک او از هرات نرفت بنا بر آن اولجایتو دانشمند بهادر را باده هزار سوار به سرکوبی او بهرات فرستاد فخرالدین یکی از دلاوران غـوری جمال الدین سام را به حفظ قلعه هرات گماشت و خود وی به قلعه امان کوه رفت وسام مذکور دانشمند بهادر را کشت ولشکر او را منهدم کرد اولجایتو از شدت غضب امیر یساول وبوجای پسر دانشمند بهادر را باسی هزار سپاه به هرات دوانید درین وقت فخرالدین مُرده بود ، اختلاف سرداران وقحطی سام غوری را مجبور به تسلیم قلعه نمود و خود وی باهمکارانش بدستور یساول کشته شد اولجایتو حکومت هرات ، اسفزار ، فراه ، سیستان ، غور وغرجستان را به ملک غیاث الدین محمد برادر فخرالدین سپرد در سال (707) چون از حضور اولجایتو بهرات رسید غور ، خیسار ، اسفزار را نیز تسخیر کرد ولی برخی از امراء اولجایتو را بر او بد بین نمودند بنابر آن در سال (711) او را به اردوی خود خواست و تا سال(715) او را رخصت انصراف نداد و در غیاب او دل دای وبوجای مردم هرات را از ترس شورش مورد آزار وستم قرار دادند و شهزاده داود خواجه یکی از شهزاده گان تاتاری غزنه ، بست ، زابل ، وتکین آباد را بدست آورده بود ولی غیاث الدین محمد به سال (715) از دربار اولجایتو واپس به حکمرانی هرات تا اقصی افغانستان وحد امویه فرستاده شد درین وقت شهزاده گان چنگیزی و غیاث الدین علی شاه ملک بدخشان در حوالی سواحل آمو بهم افتادند و از شبورغانتا بلخ و مرغاب میدان پیکار شد در این جنگ بوجای پسر دانشمند بهادر به قتل رسید به سال (716)آوجی بلا امیر نکودریان بدست سلطان غیاث الدین کشته شد و دیگر مخالفین خود را هم سرکوب کرد قلاع خراسان و سیستان را فتح نمود ملک قطب الدین را در اسفزار و ملک نیال تگین را در فراه و ملک عبدالعزیز را در حصار زره باخرز و ملک فرخ زاد را در تولک سرکوب کرد و به سال (721) پسر خود شمس الدین محمد را در هرات جانشین گردانید و به ادای حج رفت رفت و همین غیاث الدین بود که امیرچوپان را در سال (727) به قتل رسانید و در سال (728) بدربار ابو سعید رفت و در سال (729) بعد از مراجعت سفر حج در هرات مرد بعد از مرگ ملک غیاث الدین پسرانش ملک شمس الدین محمد ، ملک حافظ و ملک مغرالدین حسین در سال های (729- 730- و 732) به سلطنت رسیدند و ملک مغرالدین از مشاهر آل کرت ومربیان علم وادب بود که مولانا سعدالدین تفتازانی کتاب مطول را بنام او نوشت (مطوُل از علم منطق است که تا امروز در مدارس دینی تحت تدریس می باشد) و امیر مسعود برادر خواجه عبدالرزاق باشتنی موسس سلسله سر بداران خراسان در سال (736) به او جنگ کرد و شکست خورد مغرالدین حسین بعد از (39) سال سلطنت به سال (771) فوت کرد و ملک غیاث الدین جانشین او شد وی در جنگ سر بداران فایق آمد و خواهر زاده امیرتیمور را برای پسر خویش پیر محمد بزنی گرفت ولی تیمور در سال ( 783) هرات را تسخیر کرد ملک غیاث الدین را با پسرش پیر محمد و برادرش محمد بماورالنهر تبعید نمود و بعداً آنها را به قتل رساند و سلسله آل کرت به پایان رسید پادشاهان آل کرت غوری علم دوست ، فاضل پرور و عمران پسند بودند در عصر شان علم و ادب و صنعت با وجود تاخت وتاز چنگیز فی الجمله ثبات گرفت در بارشان مجمع علماء و شعراء بلند پایه بود تحریر کتب مختلفه منجمله کرت نامه ربیعی پوشنجی ، مطوُل علاُمه تفتازانی ، تاریخ هرات ، سام نامه ، مجموعه غیاثی سیفی هروی ، زادالمسافرین ونزهته الارواح امیر حسینی غوری از مشهورترین مولفان در بار سلاطین کرت است (شاه رخ میرزا و آل تیمور پس از غوری ها بدوام صنعت وترویج علوم نهادینه شده آنها اقدام نمودند که بتاریخ روشن است مثلاً تیموری ها در بنائی اصلی مسجد جامع بزرگ هرات کدام تغییرات را وارد نکردند ولی به تزئینات آن از قبیل کاشی کاری وغیره دست آورد دارند .)

bottom of page