top of page

• جنگ سلجوقیان:
چه زیبا سروده ای و چه شیرین مقوله ای گفته اند :
(کاسۀ چشم حریصان پُر نشد *** تا صدف قانع نشد پر دُر نشد)

آری! طوریکه تاریخ زندگی بشر گواه است زمام داران توسع طلب حریصان همیشه تشنه لب هیچگاه در سر زمین متصرفه و مملوکه شان قناعت نداشته عوض اینکه مردم ساکن ساحه قلمروی خویش را به زندگی مرفه وسعادتمند ، آرام و مسالمت آمیز برسانند همواره آنها را افزار سوخت در نائره جنگ جهت وصول به امیال ناروای خود ساخته اند غریزه حرص و آزشان همیشه وهمه وقت در طغیان و سرکشی بوده نه مردم خویش ونه مردمان کشور های دور و نزدیک خویش را آرام گذاشتند به شیوه ظلم واستبداد زندگی شرافتمندانه شان را به خطر انداختند بخاطر بسیط وگسترش حاکمیت و نفوذ شان به سرزمین دیگران در جنگ و تعرض بوده حق آزادی واستقلال شانرا سلب کرده اند هرگاه عوض این رنج آفرینی ها به رشد علم وتخنیک وتعمیم سجایای انسانی معطوف میگردیدند بشر امروزی در سالهای قبل از مرحله عقب مانی عبور میکردند و در مرحله تکاملی می بودند رشد و تکامل بشر هنگام مصداق پیدا میکند که در هیچ کشور و در هیچ گوشه دنیا بدون از حالات طبیعی رنج ، ظلم ، تجاوز، قتل ، بیرحمی ، حق تلفی وبی عدالتی وجود نداشته باشد.
زمانی این پدیده ها رعایت میگردد و تحقق میابد که بشر از طریق علم و تعقل کامل شده باشد زیرا همه پدیده های مثبت را میپذیرد و پدیده های منفی را رد میکند . فلسفه ثبت وقایع گذشته در تاریخ این است تا برای انسانها کانون عبرت باشد و به ملاحظه آنها در جهت سالم خود را عیار نمایند و بمثابه آموزگار از آنها بیاموزند که گفته اند:
(هر که نا موخت از گذشت روزگار *** هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار)
برای انسانها لازم است به تمام معنی سعی نمایند تا در شعاع علم ومعرفت کوره راه های جهل ونادانی را بسته به شاه را سعادت و انسانیت هرچه زودتر قدم بگذارند و انسانها یکدیگر را درک نمایند آیا ممکن نیست که بشر باهم برادر و در همه مناسبات و عرصه از نگاه حقوق برابر باشند که هست ، رسیدن به این مرحله یک پیش زمینه دارد که علم است و از این طریق میتوان به مقام انسانیت رسید و بس راه دوم وجود ندارد ، انسانهای امروزی که اغلباً بخصوص در کشور افغانستان حق را از باطل ، دوست را از دشمن نفع را از ضرر و خیر را از شر تمیز کرده نمیتواند آیا ممکن به آن مرحله سعادتمند که گفتیم برسد که هرگز نه پس باید چنین شعار داد که علم بیاموز همیشه بیاموز و بسیار بیاموز .
روی اصل سخن به طرف جنگ سلجوقیان میباشد سلاطین خاندان سلجوقی در حالیکه سر زمین وسیع را در تصرف خود داشتند عدم قناعت شان بر آنچه بدست آورده بودند آنها را وا میداشت تا بیشتر در پی پیروزی های زیادتر و حصول امیال خویش هیچگاه از جنگ دست نکشند و هم فکر میشود که آنان مثل معتادان مواد مخدر امروز معتاد به خونریزی بودند ویا اینکه از ریختاندن خون انسانها لذت میبردند ویرانی وخرابی را مایه افتخار میدانستند و هر آنچه را از طریق بیداد و ستمگری و ظلم و تعدی بدست آورده بودند به آنها بسندگی نکرده به تعرض و اشغال گری بیشتر دوام میدادند با قهر وخشونت بدون رعایت حقوق زندگی هزاران انسان را به کام مرگ میفرستادند نه تنها سلجوقی ها بلکه بسیاری از بقدرت رسیده گان این خصیصه پلید را داشتند مانند قدرتمندان امروز با تفاوت اینکه انسانهای دیروز طور انفرادی کشته میشدند و آنچه در ظاهر زمین وجود داشت متجاوزین متصرف میشدند اما امروز انسانها اغلباً بطور دست جمعی کشته میشوند و چشم تجاوزگران به ثروت های نهفته مانند نفت و گاز و معادن میباشد. سلطان سنجر سلجوقی بر مبنائی خصلت سبعانه و تجاوز و سفاکی که داشت برای شمس الدوله قطب الدین سپه سالار خویش دستور سفر ولشکر کشی را بالای قلعه تولک ومندیش صادر نمود تا از طریق جنگ به یغماگری و چور و چپاول بپردازند سید عبدالواسع جبلی غرجستانی شاعر و مورخ نامدار که قبل از سال های (555) می زیست این تعرض و حرکت نظامی را طرف قلعه تولک و مندیش در قالب شعر با عبارات شیوا و مفاهیم قوی و ترکیبات عالی اینطور به بیان میگیرد و نخست به مدح شمس الدوله قطب الدین می پردازد:
دولت پیروز رای روشن وبخت جوان
بدردولت شمس ملت نصرت اسلام کوست
میر عادل منکبت والا خداوند که نیست
حصه میر بلند اختر شدند از روزگار
نیک وبد رامهر وکین او دلیل ورهنمای
در عطا بسط الیمین و درلقا طلق الجبین
خامة گوهر فشان او امل را داعیه
گرفتد بر بیشه و وادی گهی حرب و قتال
بترکد زان مهره اندر تارک مار شکنج
سعی های اوست دولت را بپیروزی دلیل
اندر آن مدت که او بر موجب فرمان شاه
کینه توز و دیده دوز و خصم سوز وجنگساز
باد پایان بگاه حرب هر یک جان نهاد
با فزع شیر سیاه از تیغ شان در مرغزار
نا رسیده بانک کوس او بدان شامخ حصار
چون سوی تولک روان شد لشکر منصور او
ریت او بود در اوبه هنوز آنگه که خواست
قلعه بستد که هرگزکس برآن قادر نشد
بر سر کوهی نهاده از بلندی چون سپهر
عقل گردد گرکند در وی تفکر مستمند
نسل طایر گر شود فوق السموات العلی
در ثری بیند ثریا با سمک بیند سماک
شیر صورت کرده بر ایوان آن بیگاه وگاه
موضعی بگشاد ازین گونه بیک ساعت که بود
لاجرم باشد چنین احوال هرک او را بود
بعد از آن سوی کمندش راند و زمردی نمود
غوریان چون از قدوم لشکر اویافتند
وز جوانب لشکری کردند جمع آنگه چنانک
ساخته کار مصاف وباخته جان عزیز
مشتبه گردد اسامی بر ملایک گاه عرض
مرکبان زیر زین پوینده چون باد سبک
دو سپاه آمیخته و آویخته با یکدیگر
اهل عصیان را به بد روزی ازل رانده قلم
از شعاع تیغ هندی پشت هامون پر شرار
کوسها با صور اسرافیل گشته هم مثال
ز آرزوی خوردن خون ها گشاده است دهن
چون به میغ اندر قمر تابان به تیغ اند گهر
کوه بر هامون ز هیبت مضطرب سیمآب وار
از تُف شمشیر و از خون دلیران خشک وتر
کرده از مرجان زمین را خون جاری پیرهن
گشته از میخ نعال مرکبان تحت الثری
نفسها سیر از حیات وطبع ها پاک از نشاط
از نعال باره پاره خاره اندر کوهسار
لشکر ایران وتوران آخته و افراخته
تن نهاده بر قضا کردگار دادگر
پهلوان مشرق ومغرب نماینده هنر
آب رنگ و باد زخم ونار فعلش دریمین
از سر شمشیر او برخاک ریزان پرچنانک
تا بدان گاهی که از خون بر تن شبدیز او
طاغیانرا کرده یکباره جدا ازکام وکرد
کرد ویران حصن های غور سر تاسر چنانک
چون شدازبخت توآن فال جمیل اکنون یقین
دارم از یزدان امید آنگه که باشم یار تو
تا شود سبز از نم ابر بهاری مرغزار
باد احباب ترا همواره سر سبز از هوات
ملک را رای تو عمده فتح را تیغ تو اصل
نا صحت را رخ شگفته چون سمن در نو بهار
همت والا وعزم فرخ و امر روان
قطب دین و میر میران و سپهدار جوان
جز در اقبال وقبولش انس وجان انس وجان
بهره صدر نیکو محضر شدند از آسمان
دام و دد را تیغ وتیر او معین ومیزبان
درسخن عذب البیان و در سخن رحب العنان
نیزة آذر فشان او اجل را ترجمان
عکس پیکان وفروغ خنجر او ناگهان
بفسرد زان زهره اندر پیکر شیرژیان
شغل های اوست ملت راز بهروزی نشان
از هری شد سوی تولک با سپاه بیکران
شیرجوش ودرع پوش وسخت کوش وکاردان
چیره دستان بوقت ضرب هر یک جانستان
با جزع باز سپید از تیر شان در آشیان
نا فتاده عکس تیغ او بر آن راسخ مکان
کتوال حصن آن ببرید امید از روان
از میان قلعه تولک ندای الامان
از سلاطین گذشته از ملوک باستان
تنگ راهی ساخته آنرا چو راه کهکشان
وهم گردد گرکند در وی تامل ناتوان
برج آنرا دید نتواند مگر بر آستان
گرکند در بومش از بامش نظاره پاسبان
چون شکاری گاوگردان راگرفته در دهان
فتح آنرا یار صانع کردگار مستعان
قوت رای بلند و قدرت بخت جوان
آنچه رستم پیش ازین بنمود در مازندران
آگهی یکباره دل بر داشتند از خانمان
فیلسوفان را شمار آن نگنجد در بیان
تاخته اسپ نبرد و آخته تیغ یمان
گر بود در عرصه محشر خلایق نیم ازآن
سرکشان وقت کین پاینده چون کوه کران
گه گشاده این کمین وگه گشاده آن کمان
خیل سلطانرا به پیروزی امل کرده ضمان
از غبار بود تازی روی گردون پر دخان
روح ها با دست عزرائیل گشته همقران
وز برای بردن جان رمح بربسته میان
چون بدود اندر شرر رخشان بگرداند رستان
نسر بر گردون ز حیرت مُحتجب سیمرغ سان
موج دریای محیط و اوج گردون کیان
داده از قطران هوا را گرد تار طیلسان
گاو را چون خانه زنبور در تن استخوان
پایها دور از رکاب و دست ها فرد از عنان
وزدما کشته گشته پشته همچون ارغوان
تیغ هندی در ضراب و رمح خطا در طعان
جمله از بهر رضائی شهریار کام ران
نام او چون رستم دستان بمردی داستان
ابر سیرو رعد بانگ وبرق نعلش زیر ران
از دم باد وزان برک ریز وقت خزان
شد به بی جاده مرصع عیبه ها برگستوان
باغیان را کرده همواره بری از نام ونان
در زمین گرد آمیز چون ارم گوی نهان
چون شدازسعی تو آن فتح جلیل اکنون عیان
اندران وقتی که فرمایی خدم را ارمغان
تا شود زرد از دم باد خزانی بوستان
باد اعدای ترا پیوسته رخ زرد از هوان
عدل را صدر تو مرکز جود را تیغ توکان
حاسدت را دل کشفته چون چمن درمهرگان

شاد زی و داد ور ز و دادباش و مــال پاش
جام خــواه وکامیاب ونام جوی و ملک ران

از بیانات این شاعر فرهیخته این نتیجه بدست میآید که شاعر بسیار توانا بوده در جملات ونکته های مواجه میشویم که خیلی پر ارزش وبا اهمیت ست ایجاب می نماید تا توضیحاً روی آنها قدر مکث نمایم و توانمندی و ظرافت های شعری آنرا درک کنیم از جمله اینکه لشکر متعرض سلجوقیان را از حیث تعداد و کمیت زیاد میگوید تا جائیکه اگر بملائیک عرضه شود تا شمار نمایند مشتبه می شوند ویا میگوید در محشر مردم نصف لشکر سلجوقی میباشد از حیث تعداد اگر همه را واقعیت ندانیم که نیست این را می پذیریم که تعداد اوشان به مقیاس قوت های رزمی و دفاعی تولک چندین برابر بوده است .
توضیحات شاعر از اوصاف قلعه تولک واقعاً تعجب آور وحیرت انگیز است ومطابق دیگر شعراء که تولک را توصیف کرده اند همآهنگ است وگرفتن قلعه تولک توسط لشکر سلجوقیان به هر عنوانیکه بوده باشد با اهمیت دانسته بر استدلال اینکه سلاطین وملوک گذشته به تسخیر آن قادر نشده اند شاعر قسماً از جنگ سامانیان وغزنویان که بر تولک تسلط نیافتند معلومات کافی داشته واین ادعای آن کلاً صدق بوده .

bottom of page