top of page

آب حیات
آب حیات
بیا ای دلبر شیرین کلامم
مهی غنچه دهن آرام جانم
بیا تا شرح سازم درد دل را
بسمعت گر رسد این عرض حالم
بیا در گوشه تنهای من
بیان سازم غم درد نهانم
بیا تا واقف اسرار گردی
بگویم درد مکتوم جنانم
توئی چون مردمک بر دیده من
بجسم وجان توئی روح روانم
بغیرت نیست دل را الفت کس
تو بردی از دلم صبر وقرارم
برای کشتن جمع حریفان
قدم رنجه نما بر زادگاهم
توئی دل را تسلی میکنی باز
بیک رمز و اشارت گلعزارم
نظر افگن بمن مانند عیسی
ببخش جان دگر جان مماتم
بده آب حیات از چشم مستت
شوم مستت و از آنرو باخود آیم
ترا «نادم» بود از دل خریدار
قبولت گرفتد سرو روانم
bottom of page

