top of page

انگشت وانه

انگشت وانه
شرف آبست بر انسان چو مروارید گر ریزد
ازین خرمهره کهنه ازآن هم خاک بر خیزد
بیا زاری خریداری دو تا خردل نمی ارزند
دو جسم اند بی جوهر ازینها هرکه بگریزد
طبیعت گشته سفلانرا مضرت از ازل قسمت
نه اندرکین چنین باشد که ایشان فتنه انگیزد
ظروف عقل بد اصلان صغیر وکوچک است بیحد
بانگشت و از آب صطل گر ریزید سر ریزد
باصل خود ندید نامی خودش صاحب نشان گشته
خدارا کی شناسد این که از خر قاطر خیزد
کسی را ترتیب خوب است که استعداد و اصل او
بود شایسته زحمت وگرنه مغز می ریزد
گرفتار به بد اصلان چرا «نادم» غمت باشد
فلک از دست بد اصلان نه بتواند که بگریزد

bottom of page