top of page

بشارت
بشارت
من را میان سینه ز مژگان جراحتیست
نه تاب وطاقت ونه خواب و راحتیست
آه و فغان و ناله و زاری ز درد غم
بر گوش آن مه خوشکل فراحتیست
گر می کُشد به خنجر مژگان و چشم مست
مغرور حسن و ناز نگویت خبایتیست
رفتم بسوی دوست که گویم بعجز حال
اندر حجاب راز همی گفت نه حاجتیست
عزم فراق کردم و رخت سفر بوش
می دان که روز هجر قیام قیامتیست
دل را بحلقه زلف دگر نه بسته ام
جز موی دوست کاحر کارم ندامتیست
والله بغیر حسن تو گردیده واکنم
در مسلک محبت ویاری خیانتیست
چشمم بصبح وقت پریدن گرفته است
این مژده وصال چه شیرین بشارتیست
بهتر ز وصل یار نباشد تمام عمر
بر آنکه راز نشسته و اندر نظارتیست
آمد بگوش قلب من از هاتفی پیام
روز قرین یار نیکوتر ز حشمتیست
آری نیکوست «بنادم» وصال یار
روز سرور و عشرت و روز سعادتیست
bottom of page

