top of page

بی نظیر
بی نظیر
دخترک سیمتن شوخ وستمگار است
نازک و غنچه دهن عصری وعیار است
زینتش جمله طلا میزند سرخی آرا
زلف او دام بلا رخ او گلنار است
پیرهن مخمل زر چادرش لیلو متر
گوش او حلقه زر فکر او پیزار است
پل پشتو میله جا شهر نو صاف وصفا
حین رفتن هر کجا قلب او سرشار است
بگس دستی به کفش کورتی نو ببرش
متری از فاج بسرش میل او بازار است
پول اگر کم بود محشر وماتم بود
فتنه بعالم بود سخت دل آزار است
جنگ وجدل می کند رد و بدل میکند
سنگ به بغل می کند گوی که خونخوار است
با همه نازو ادا دل ببرد این صنم
بر همه خشم وخشن شوخک دلدار است
گله بی جائی من نیست مناسب نگر
همچو گلی بی نظیر عده بسیار است
«نادم» شوریده دل تا بسحر خسته شد
رحم نما ای خدا این چه شب تار است
bottom of page

