top of page

تسلی
تسلی
میرسد در آسمان آه از فراق و هجرتم
کر شود گوش فلک از درد و رنج و محنتم
چرخ گردون گر بضد من بگردد روز وشب
دوستان را دوست میدارم چو تاج بر سرم
نیست با کم از روشهای کج عصر وزمان
گر بسازد از ستم مهتاج او با هر درم
این مرا دارد تسلی گردش گردون دهر
دائما یکسان نگردد میرود زود از برم
روز کی چند اگر آزار می بینم ولی
روز دگر میرود آلام من اندر عدم
من نمیگویم فلک من را مرنجان بیش ازین
من نمیگویم مکن مهتاج من را از کرم
هرچه خواهی کن ولی مهتاج نامردان مکن
هرچه خواهی کن بجانم بیشتر قهر وستم
گر بکام من بچرخی ای فلک آنم که من
دوستان را جان نثارم تا که سازد محشرم
ای کریما عزتت ده آن عظیمم از کرم
وان دگر یارو رفیق و مهربان ناباورم
صد وسلام واحترام از جانب «نادم» رسد
پیشگاه کهنه یاران جدید الفرقتم
bottom of page

