top of page

تفرج
تفرج
دل من ز کف ربوده بنگاه برهنه روی
مهی شوخ چشم سرکش صنم میانه موی
به تبسم پر از قند به رموز عشوه وناز
چه عجب فسون دارد بنگه فرشته خوی
ز کرم مه گلندام چه شود نظر نمائی
بمنی حزین حیران که شدم چو گرد کوی
ز دو زلف عنبرینش سحرم نسیمی آورد
همه وقت مشام مستم ز نسیم همچو بوی
بکجاست لیلی من که شدم ز غم چو مجنون
بدوم دل پر از درد گهی دشت و گاهی کوهی
که حبیب خویش یابم بامید آنکه شویم
قدمش به آب دیده به کمال شستوشوی
سر شام و هر سحرگاه سر راه به انتظارم
که بناز و غمزه آید به کفش می وسبویی
چه شود که نیم روزی بکمال رحم و شفقت
به تفرج اربیاید بکنار بید و جوی
که ز سوز و ساز گارم خبر ز آب پرسد
بکند بیان دردم بنوای های وهوی
عجبا که شد میسر شب وصل یار «نادم»
نه دو چشم دید دارم نه زبان گفتگوی

.png)