top of page

در مرثیه (قاصد) الحاج بهاءالدین جان

در مرثیه (قاصد) الحاج بهاءالدین جان

برفتی دوستانرا جمله گی دیوانه میبینم
چو طفلان هر یکی را بی پدر بیخانه میبینم
مُحبان را تو میدادی می بی درد سر قاصد
نه می میبینم وساقی نه هم میخانه میبینم
قدح گم کردگان دیدم چو مجنون میروند هرسو
از آن دیوانگی هر یک پی پیمانه میبینم
تو بودی رهبر و مرشد بنائی دین ودنیا را
ستون وپایه ها بشکست بنا بی پایه میبینم
چراغ رهنمائی ها به فقدان تو شد خاموش
بظلمت هرکه ره پوید رهش بی راهه میبینم
بهائی دین تو بودی وصفای امر دنیا هم
بمردم مو بمو حرف ترا چون شانه میبینم
مرا بر دست میباشد ازان اشعار موزونت
چو شمع پر فروزان است تنم پروانه میبینم
به اشعار دل انگیزت به تقریر گهر بارت
بهر لفظ و بهر معنی دلم مستانه میبینم
همی خواهم که بنویسم به کلک خامه آثارت
به بخشا سهو و عمدم را گرم کورانه میبینم
سخن از اهل عرفان و ادب صد خر من اردیدم
میان جمع خرمنها ز توشه دانه میبینم
سخن گفتی و دُر سفتی سخنهای پر از معنی
ترا شاه و سخن های ترا شاهانه میبینم
کرامت ها پس از مرگت نمایان همچو خورشید است
علاج زهر را دارد گیاه رسته میبینم
گیاه رسته از خاکت علاج زهر را دارد
تو گر گفتی ولی رفتی کنون جانانه میبینم
مرا اندر نوازش ها پسر بر خویش قاصد گفت
بمن هم می سزد آری اگر طفلانه میبینم
گر از یعقوب پیغمبر به چاه افتاد فرزندش
ولی «نادم» پدر را آن چنان افتاده میبینم

bottom of page