
در ندای صلح
در ندای صلح
ناله مرغ دلم از سینه می آید بگوش
زین صدا خون در رگ جانم همی آید بجوش
پر زنان گوید بمن ای زاده این مرز وبوم
بهر حفظ میهنت با جان نثاری سخت کوش
این وطن در جنگ گشته غرق با دریای خون
ده نجات این کشورت با جهد صلح ای خرقه پوش
گویدم آن وعظ و اندرز که باید شد قبول
این ندا را می پذیرد گوش مرد حق نیوش
من بتو گویم که ای فرزانه رئی نیک جو
ای وطن خواه دلیر ای راد مرد تیز هوش
خنجر مصموم دشمن در سخن دارد نبرد
میرود با قلب مردم با همه قهر وخروش
شد مبدل جنگ سر دشمنان با جنگ گرم
با چنین ابعاد گسترده به صد جوش وخروش
قلب ها اندر خم جنگ وجدال خودبخود
آب شد در کام دشمن چون اصل می فروش
هر که را درد بود از رنج وسوز دیگران
سینه اش در داغ مردم بی امان آید بجوش
ور ندای صلح ای مرد وطن بیدار شو
بهر تامین سعادت در خور وسعت بکوش
زیستن در صلح و وحدت اصل نظم زندگیست
گر نباشد صلح ووحدت رونق کار است خموش
لذت دنیا نباشد جز صلاح خیر وخلق
مرد آن باشد که گیرد رنج مردم را بدوش
پند «نادم» گوش کن در راه اعمار وطن
تا شود از همتت این دشت و دامان سبز پوش

