
دوشیزه عنقی
ز عنقا هر که نامی را شنیده
ولی در چشم سر هرگز ندیده
کسی گوید که از عنقا اثر نیست
کسی گوید که از عنقا خبر نیست
کسی گوید که عنقا مرغ بخت است
کسی گوید که رمز بخت وتخت است
کسی گوید که عنقا مرغ پاک است
کسی گوید نه او از جنس خاک است
کسی گوید که پروازش بلند است
نه اندر آب و دانه در کمند است
کسی گوید که عالی همت است او
کسی گوید سراپا جرئت است او
کسی گوید که باشد شاه مرغان
کسی گوید که باشد شاه شاهان
کسی گوید که نام است ونشان نیست
کسی گوید که چون او در جهان نیست
ولی عنقای ما زین ها فزون است
نمی گنجد بوصف از حد برون است
بیا بشنو به بین عنقای مارا
بلند پرواز بی همتای مارا
صفیر شعر او جولان گرفته
مقامش عرشه کیوان گرفته
که صیتش از فلک برتر گرفته
زمین و آسمان در بر گرفته
به علم ومعرفت معروف گشته
به مفتی شهره و موصوف گشته
بیاموخت از پدر علم وادب را
ز پیغمبر گرفت نسل حسب را
به علم دین بود مفتی اعظم
بهر علمی بود بسیار اعلم
به شعر وشاعری تلمیذ باب است
بحمدالله که شعرش جمله ناب است
به تسخیر معانی پرگشود است
بنازک های شعری در غنود است
ز گوهر های دانش نظم دارد
بحمد ونعت شیرین بزم دارد
ز اشعارش فرستاده بنادم
بمن افزوده منت را مداوم
عجب اشعار خوب ونغز دارد
چو خندان پسته پر مغز دارد
اگر ملک هری محجوبه دارد
چو (عنقا)غور صد مستوره دارد
بیا (مستوره) بین دخت گرانست
گرامی دختر شیرین کلامست
بیا (مهجوره) بین (عنقا) خود را
ستوده دختر دانای خود را
به (عنقا) افتخار غور باشد
ز شعرش خان ها پر نور باشد
بود (مهجوره) با حیران دلبند
ز (حیران) برده ارث شعر چون قند
ترا حرمت نهم چون مادر من
پذیرا شو سلامم خواهر من
سلامم کن قبول (عنقا) دانا
ترا باشد خدا حافظ بهر جا
توئی خواهر «بنادم» از دل وجان
باستشهاد آن معبود و رحمن
هست قرآن در زبان پهلوی مثنوی معنوی مولوی
هست مولانا جهان را رهنما
عارفان است مقتدی او مقتدا
گشت مولانا شهید اندر جهان
کفر و اسلامش شناسد بی گمان
از زبان نی بگوید فلسفه
مشکل است فهم کلامش بر همه
بند بند نی بود تمثیل ما
هست مقصد اندرین تعدیل ها
تا نرستی از همه بند جهان
کی رسی در مقصدت ای نکته دان
شمس را عاشق بود شمس خدا
بر کلامش هر که گوید مرحبا
مثنوی اش هست قرآن را بیان
هست قرآن خدا را ترجمان
هر دو عالم شرح شد در مثنوی
(مثنوی معنوی مولوی)
ذره ام در شمس کی گردم عیان
(نادمم) بر خویشتن دارم زیان

.png)