top of page

رقیب
رقیب
نیست بی غم یکزمانی ایندل ترکیده ام
خون دل از هجر یارم میچکد از دیده ام
آتش هجر عزیزم شد بقلبم جاگزین
میرود بر آسمان دود کباب سینه ام
رفت یار من چه سان زارو پریشانم ببین
کی تواند شد فرامش یارک دیرنه ام
ظلم و استبداد یار من ز حد افزون شده
ای خدا رحمی بحال این دل غمدیده ام
دوستان خویش کردم انتخاب از جامعه
در گمان اینکه وافی از میانه چیده ام
آشنایان طبل یاری میزدند گشتند رقیب
انتظار این نبودم لیک حالا دیده ام
همچو اشتر زیر بار محنتم گردن کشان
ساروانا آمد از جورت بسینه کینه ام
بعد ازین کمتر نشینم با رقیب و آشنا
گه اسیر قید افسون گه بدام حیله ام
تا شوی واقف ز عهد مردمان بد گهر
شرح دادم بر شما این دفتر پیچیده ام
گر بدانی یا ندانی بعد ازین هوشیار باش
لطف ویاری را ز مردم «نادما» کم دیده ام
bottom of page

