top of page

ساقی خیال

ساقی خیال
بیاد آمد مرا وصل نگارم
ربوده طاقت وصبر و توانم
گهی بر باد حسن شاه خوبان
بطرفش میرود روح روانم
گهی یاد آورم گفتار خویش
اگر شرحش دهم سوزد زبانم
گهی از گفته های شهدو نغزش
شیرینتر میشود هر لحظه کامم
گهی از خال بالای لب آن
بلبها جرعه می میستانم
گهی پستان لیموی ترش را
چو نارنج در تصور می فشارم
گهی از جام چشم میفروشش
ز ساقی خیال آید شرابم
گهی از فوج مژگان قطارش
اصابت می کند تیری بجانم
گهی از بوی عطر کاکل او
بمستی می فتد غمگین مشامم
گهی از هر دو خدین گلابی
تمنای یک و دو بوسه دارم
چرا «نادم» بیاد قد آن شوخ
بسرو ناجو میباشد جدالم

bottom of page