top of page

شفا
شفا
عرق اندر رخ آنماه تابان
به شفافیست چون اشک یتیمان
عرق اندر رخ دلبر چو سیماب
ببرگ گل چو شبنم گشت لرزان
عرق چون ژاله های نرم نوروز
سفیده کرده است رخسار جانان
عرق اندر تجسم دانه دانه
بود خال رخ آنشاه خوبان
عرق از گرمی رخسار گرمش
چو شبنم در شعاع مهر میدان
عرق چون قطره های عطر وعنبر
معطر کرده حول وحوش یکسان
عرق چون آب کوثر می نماید
ویا آب حیات اندر ز نخدان
عرق این گوهر نایاب عالم
بدور گردن بیضا است مرنجان
عرق بالای زلف عنبرینش
کواکب ریز کرد شام غریبان
عرق گویم ویا لعل بدخشان
بهائی خون جان مستمندان
عرق این داروی بی نسخه باشد
شفا درد جان دردمندان
اگر یکقطره «نادم» را چشانید
تن جان رفته ام گیرد دو صد جان
bottom of page

