top of page

صد داغ

صد داغ
من به این احوال حیرانم نمی بینم علاج
در دل محزون بریانم نمی بینم علاج
در میان سینه ام خنجر ز مژگان میزند
مجروح آن تیر مژگانم نمی بینم علاج
سالها گر غرق خون باشم چو بسمل در جهان
در طپیدن ها به بحرانم نمی بینم علاج
دل ز کف بردی اسیردام زلفت کرده
در گرفتار چنین دامم نمی بینم علاج
هر دو چشمت چشمه آب حیات است در نظر
من چو ماهی تشنه آبم نمی بینم علاج
روی گل را دلبرم در برگ گل کردی نهان
من برای حاصل کامم نمی بینم علاج
ای مه شیرین سخن گل دسته هر انجمن
مایل روی تو گل فامم نمی بینم علاج
تا نظر کردم بروی لاله گونت ایصنم
در میان سینه صد داغم نمی بینم علاج
هیچ رحمی از دل سنگت باین محزون نشد
بسته زلف تو خود کامم نمی بینم علاج
وصل تو هر لحظه با خود فکر میکردم ولی
«نادمم» بر این فکر خامم نمی بینم علاج

bottom of page