top of page

طلاتم
طلاتم
بیا ای مظهرم عزم سفر کن
چو بلبل از قفس یکبار پر کن
بیا طرف هری چون باد صر صر
کوهستان ترک گو قطع کمر کن
ز هفته چار شنبه اول سال
قدم را رنجه با تخت سفر کن
لب احیاض نشین ساعت چند
طراوتهای گل ها را نظر کن
ز بوی وفرحت گلهای رنگین
دماغت راز گلها تازه تر کن
بود جمعیت مسرور و مطرب
ز قلبت درد و اندوه را بدر کن
بود جای تفرج پل پشتو
قدم را رنجه در وقت دگر کن
طلاتم می کند طغیان آبش
فرح بخش آن دل خونین جگر کن
به اطرافش گل وگلزار باشد
دمی بنشین چو بلبل نغمه سر کن
امیدم این بود ای یار دیرین
بمکتوبی سراغم بیشتر کن
ترا «نادم» بخود جان گفته ایدوست
دعا در حق وی وقت سحر کن
bottom of page

