top of page

عهد جوانی
عهد جوانی
هر لحظه که می بینم آن چشم خماری را
در چشم تو می بینم اسرار الهی را
چون لاله بدل داغم از یکنظر چشمت
غیر از تو نداند کس این راز نهانی را
با کنج لب لعلت با بردن دل از کف
جا دادی تو ای شیرین آن خال نشانی را
هر چند که تو میخندی صد کینه بدل داری
بلبل ز تو آموزد این مهر زبانی را
با سینه زدی تیرم از هر مژه ات ایجان
خم دادی بقتل من ابروی کمانی را
از خون منی شیدا کردی تو حنا دستت
تبریک همی گویم آن دست حنائی را
یارب تو شوی عاشق سر دسته سرمستان
از کوه و دمن جوئی آثار فدائی را
تا خود بشوی واقف بر من چه رود از عشق
بینم بدل سنگت من رحم خدائی را
«نادم» بتو دل بسته زان عهد که بر بستی
مشکن تو عزیز من آن عهد جوانی را

.png)