
غنچه بشکن
غنچه بشکن
یار را گفتم مرنجان این دل دیوانه را
این دل دیوانه جوید عتبه میخانه را
در خمار عشق رویت می گذارد روز وشب
از دو چشم میفروشد پرنما پیمانه را
دل شده دیوانه و از کف عنانم برده است
تا رسد بر بزم تو برهم زده سامانه را
الفت ومهر ومحبت ایصنم از وی مگر
تا دل دیوانه گیرد طرف کویت خانه را
در تکلم غنچه بشکن در تبسم لعل ریز
در کرشمه کن عمارت خانه ویرانه را
بی رخت بی نور باشد خانه وکاشانه ام
در قدومت نور افشان کن دمی کاشانه را
از غمت دیوانگی دارد دل افسرده ام
داد تعلیمی چسان سوزد ز غم پروانه را
جز دل دیوانه نبود بر دو عالم هستی ام
از دل وجان کرده ام قربان تو سرمایه را
چون گدایان این دل شوریده باشد انتظار
رحم فرما ای نگارم رحمت شاهانه را
شمع اگر از پای تا سر سوخت هر شب تا سحر
سوزد این دل روز وشب روشن کند هر لانه را
یا الهی از عنایات عمیمت بلحی ام
قلب «نادم» را مداوا کن و لب تبخاله را

.png)