
متاع کاسد
متاع کاسد
می نشاید تا نویسم آنچه دارم در عیان
چنته مغزم تهی گردیده است هم از عیان هم از نهان
از من و این چنتۀ خالی جز و هم وخیال
چیزی دیگر نیست جانم تا دهم شرح و بیان
زین سبب شرمنده ام در نزد ارباب خرد
بهتر است لب بسته مانم تا گشایم من دهان
چون نباشد مغز و معنی درد سر داد چرا
عالمی را از بروز جمله کردن سر گران
گر سخن را منفعت نبود خموشی بهتر است
اهل دانش کی گشاید بی اثر لب در بیان
آنچه دارم در حقیقت قابل گفتار نیست
گر متاعت کاسد است پس بسته کن باب دکان
زانکه من از خود ندارم چیز های سود مند
سود میدانم که بنویسم کلام از دگران
از بهار اهل دانش غنچه ها کردن گدام
با تو اش بسپرده ام ای مهربان نکته دان
غنچه ها گردید اندر سینه ام پژمان و زرد
بر سرو ریشم رسیده برف قبل از آن خزان
همچو مغزم غنچه ها خشکید دست آوردنیست
استفاده چون نمود از رنگ و بوی آن چسان
ایکه از گفتار من جز لفظ بی معنی مجوی
این بس است تا مشت گپ از من بماند در زمان
چیز دانان گر بمیزان خرد منجد کلام
«نادما» صد بار باید گفت یا رب الامان

