top of page

مرغ وماهی
مرغ وماهی
قلم بر دست گیرم ای عزیزان
کشم نقش خم ابروی جانان
ز عطر زلف مشکین بلندش
دو عالم سر بسر گشته حراسان
گرفتارم بچشم می فروشش
دری میخانه باشم زار و حیران
رخش چون غنچه گل نو شگفته
چو بلبل میکنم صد شور و افغان
به این خوبی ندیده چشم گیتی
فلک از حسن او گردیده بریان
به اوصاف جمالش مرغ وماهی
گشاده هر یکی لب را نمایان
نه من تنها اسیرم بر دو زلفش
هزار است مثل من از انس واز جان
بیا ای بیمروت سوختم من
پریشانم چو زلفینت پریشان
فلک کر شد ز آه صبح وشامم
شنو سوز و فغانم ماه تابان
ز فرقت خون در حلقم رسیده
شدم بسمل مه شیرین سخندان
بر غم جمله اغیار بدخواه
بزخم هر سخن قلبم مرنجان
قدم رنجه نما بر طرف «نادم»
ز لطف و مرحمت ای نور چشمان

.png)