top of page

مهاجر
مهاجر
سوزنده باشد شام مهاجر، باشد پریشان هرجا مهاجر
سوزد بفرقت سازد بغربت با چشم گریان هرجا مهاجر
با چشم خونبار نه خواب وراحت از درد هجران نه صبر وطاقت
قلبش کباب است چشمش پر آب است از داغ یاران هرجا مهاجر
از رنج ومحنت دل بیقرار است رنجگش که زرد است غم بی شمار است
خون میفشاند در چاک دامان از نوک مژگان هرجا مهاجر
نه یارو یاور نه دوست خواهر نه شفقت اب نه لطف مادر
گه گریه دارد گه شکوه دارد دایم با فغان هرجا مهاجر
چون بلبل زار بی آشیان است از ظلم ظالم نه در امان است
دور از چمن شد بی هموطن شد گریان و نالان هرجا مهاجر
از دوست و اغیار هم از اجانب نشنیده حرفی نه قول صائب
وی را نه عزت نه حق حرمت گردیده حرمان هرجا مهاجر
«نادم» چه پرسی از هجر یاران آنها که رفتن با قلب بریان
بر عشق میهن از حُب مسکن باشد به ارمان هرجا مهاجر
bottom of page

