
کرخ
کرخ
فیض وبرکت دیده ام از ابرو باران کرخ
غنچه های عشق روید از گلستان کرخ
هر طرف افشان بود نور تجلی همچو شمس
عالمی روشن شود از نور تابان کرخ
صوفیان وعارفان از هر طرف رو آورند
شوق شاگردی کنند اندر دبستان کرخ
قیصر در سکندر وخاقان وشاهان دگر
سر بسایند زیر پای تاجداران کرخ
بلبلان سر مست در گلزار کوهش هر طرف
بر زبان حال گویند مدح پیران کرخ
خنگ هر شیخ و دلی گر هر طرف جولان نمود
لنگ لنگان شد خزان در صحن میدان کرخ
از ثریا تا ثری آشفته وشیدا همه
آرزومند اند اگر بینند گلستان کرخ
آنکه جامی از شهادت نوش کرد در راه حق
شیخ الاسلام کرخ بود روح در جان کرخ
بر مزار حضرتش بی اعتنا مگذر ببین
کاندر آنجا خوش غنوده شاه شاهان کرخ
چون گدا در آستانش پر ادب استاده شو
فیض اگر خواهی بخواه ازخان سلطان کرخ
عاشقان از وجد بیخود هر طرف در گردش است
جمله گی پروانه شمع شبسان کرخ
ای فلک ای چرخ گردون بگزر از کج گردشی
شرم دار از کج روی در دشت و دامان کرخ
دوست دارم من زجان اولاد آنمرد خدای
مردمک باشند هر یک بر دو چشمان کرخ
ناید از جور حوادث تا فلک در گردش است
رنج وماتم در دو ذلت بر ندیمان کرخ
یادمی آرم که جدا مجدم از صدق دل
واله و آشفته بود هم زارو حیران کرخ
واجب آمد احترام هر دلی «نادم» بتو
فرض باشد حرمت پیران و شیخان کرخ

