top of page

کف نانی

بجمع خوبرویان ای تو شاهی
نوازش کن فقیر وبی نوائی
گذشتم از سر نام ونشانم
گرفتم جمله اسباب گدائی
چو سایل بر درت استادم ایدوست
کف نان نمی چای گر آری
بامیدم ز الطاف عمیمت
بنازو غمزه با سویم بیای
به تسکین دل مشتاقم ای مه
چو خورشید جهان رخ را نمائی
به تشریف قدومت سرو آزاد
فدایت میکنم هر چه بخواهی
ندارم جز نفس چیزی شیرین تر
که اندازم به پاهای گرامی
اگر ای مطلب روز وشب من
به بیداری دمی سویم نیای
همی خواهم شبی شوخ شکر لب
سحرگاهی به خواب من در آی
اگر حاصل نشد این آرزو هم
ز بیدادی تو مسرو خماری
اجازه ده که تا نامه نویسم
کنم تعریف و توصیف جدای
بداغ نامرادی سوختم من
تو ای نور دو چشمم بی وفای
ز وی تیر جفا در قلب خونم
که غرق خون خود گشتم چه دانی
بیا از خون «نادم» شاه خوبان
کف پا را بکن جانا حنائی

bottom of page