top of page

کف پا

کف پا
بسودای رخ همچون تو شاهی
گرفتم جمله اسباب گدائی
چو سایل بادرت استادم ایدوست
به امید که از خانه بر آی
کفی نانی نمی چای گر آری
بناز و غمزه با سویم بیای
به تسکین دل نا شادم ایدوست
چو خورشید جهان رخ را نمائی
به تشریف قدومت ماه تابان
فدایت میکنم هرچه بخواهی
ندارم جز نفس چیز شیرین تر
که اندازم بپاهای گرامی
اگر ای مطلب روز وشبی من
به بیداری دمی سویم نیای
رجامندم که یکشب ای شکر لب
سحرگاه بخوابی من در آئی
اجازه ده نشینم در کنارت
کنم تعریف و توصیف جدائی
ز وی تیر جفایت را بقلبم
کف پا را بکن جان حنائی
بود «نادم» چو مرغ نیم بسمل
همیشه غرق خون اندر جدائی

bottom of page