top of page

ایکه آمد بسرت حـــقه شــــاهی فـــرّخ همه کار تـو شـــد از فضل الهی فرّخ
چه مبارک قــــدمـی داشته ای سایه حق شد ازین سایه حق حـال سپاهی فرخ
از سما تا بسمک عـــدل تو افکنده بساط شده خوشدل همه اشیا مه وماهی فرخ
بامیدی که می و باده به لعل تــو رســـند باده درساغــر ومی شد بصراحی فرخ
جان عزیز است بشرطیکه تو از من خواهی میشود ازشرفت هرچه تو خواهی فرُخ
کیست تا او به بـزرگیت شــــهادت ندهد میشود مـلک و ملک هم بگواهی فرُخ
نقش طُــغرای تـو آب است میان ظلمات بلکه آنجمله سفیدی و ســـیاهی فرُخ
امرو نهی تو که از شـــرع نبی نیست جدا هست مجموع اوامــر و نــواهی فرخ
گر چه حیران شده در عهد تو مظلوم و خراب
هـــست بیـــچاره دریـــن عین تباهی فرخ
bottom of page

.png)