top of page

ایکه هرکس کند از امـــــر رفیعت اعراض می رسد بــــر جگر او ز حوادث معراض
رای تو بسکه بلند است و مــقارن بصواب حــق زباطل بشکافد بمثل چون مقراض
نیست پوشیده که هرمنعم وهر حاجت مند مــیـکـند از کــنف پاک تو حل اغراض
عدل شاهان بــود از تـــوبه زاهـــد بـهتر داد شان افضل و بر تر ز ســجود مرتاض
تو طبیب و خلایق همه صاحب مـرض اند داروی عدل تو خــــواهـند بدفع امراض
جای آنست که شاهان همه اقــــرار دهند از صداقت بـــغلامیت بــدون اغــماض
زانکه از حکم تـــو بیــرون نـبود ذی روح بـــزمــین و بسما و به سواد و به بیاض
راست این است که در عهد نبـــود و نشود چـون تو مابین سلاطین به آینده وماض
بامید کرمی مدح تــــو حـــیران گوید
که مرامش بدهی حق بدهد بر تو ریاض

bottom of page