
ای فروغ تو گرفته است جهان را چو چراغ از فــروغ تو همه اهل جهانرا است فراغ
وحش و طیر است به صحرا و بیابان مسرور بلبلان مست وطربناک و نوا خوان درباغ
نسبتت ایشــهی ولا بشــــهانی دیــــگر نسبت بازی سفید است به هـداد وکلاغ
تو گلــــی گلشن نازی و به عشرت دمساز دیگران چون خس وخار اندکه رویند براغ
دشمـــنانـت بــــغم ودرد گــرفتار و نزار دوسـتان تـــو بشادی و فرح تازه دماغ
پند تو هرکس که پذیرفت مـکرم گـردید هر که نشنید نـباشد بـــرسل غیر بلاغ
چکنم من که ز محـرومی پا بـوســـی تـو همچو لاله بدلم هست زسودا صــد داغ
ریخت سودا بسرو دست از آنجا به قــلـم روزگارم کرد سیاهی بـــگرد از پـر زاغ
غیر حیران همه از خان نوالت سیر اند
بگدایان چو رسد لقمه چه حاجت بسراغ
***

.png)