top of page

ایکه دریای جلال تـــو بــسی باشـد ژرف میکنم بر در مدح تو دل وجان را صرف
گر همه عمر کنم مـدح تـو ای کان کمال من نـــگـویم زکمالات تو یک را از الف
تخت و بخت و علم وتاج و شهنشاهی و ناز بتو زیبد نه بهر هرزه وهــرجا کم ظرف
مردم روی زمــــین گرچه کبیرند و صغیر همه باشـند به بــهاران تو باران یا برف
هرکس ازکلک قلم سازد و پس غوطه دهد بمیان جــگر خویش بـــجای سخرف
بنــــــویسند که مـــدح تــو انجام رسد جمله از عقل بدورند و محال است اینحرف
چشم بـــد دور که شاهــنشه افغان ستان کـج نهادست کله را و بر انداخته طرف
همچو بحراست صفاتش می نگنجد بجهان بس محال است که بر ظرف در آید یاغرف
ذره کرده ز اوصاف تو حــــیران انـشاء
استخوانش شده از خوف وهراست اسکرف
bottom of page

.png)