top of page

ای آنــــکه مــو به تیغ تفکر کنی دوشق و ز انفعال روی تــو گل میــکند عرق
سر را اگر به جـــــیب فــراست فرو کنی سر می کشد ز صبح گریبان تـو شفق
این ضبط وربط را که تـــــو تمهید کرده چـــشم فلک الی حال ندیده این نسق
هر دولتی که خواست کند طــــرح کار تو حیران ز کار مانده و دو دستش بسرچوبق
کار نمی شــود بــــجز از فضل کـــردگار کار تو فضـــل باری و یار تو لطف حق
از فضل ایزد است که مـــخلوق خویش را بـر مــهر ومــــاه راه نماید ازین غسق
آن قادریــــکه داد بـــما شــاه دین پناه شاهی که برده ازهمه شاهان دین سبق
از دفــــتر شهـــنشــهی و کار ممـلکـت نسبت بوی نخوانده کس ازجمله یکورق
حیران ز مدحت شهی والا گـهر مدام
خاموش کی شود که زجانش بود رمق
***

bottom of page