top of page

ای شهنشاه همایون جــــاه و والا احـترام وی سکندر طالع و شاه سلیمان احتشام
گر سکندر را خــداوند جـــهان آیـنه داد برسلیمان همنگین بخشید وبرجمشیدجام
بر تو صد آینه و صد جام داد و صد نـگین ورنه کار ملک و دولت از توکی گیرد نظام
صد فریدون دون نماید بـــــرعلو همـتت صد چــو دارا بر سر دار تو میدارد مقام
صد چو رستم شکر میگوید که من رستم ز بند یکهزار افراسیاب آمد بــدرگاهت غلام
همچوکیخسرو هزاران منصب و جاه از تویافت همـچو کیکاوس صد ها از مصافت مستهام
گربدیدی عدل ودادت را دو صد نو شیروان جمله تقلید تو میکردند چو موتم برامام
ایمدار جمله شاهان وسلاطین جــــــهان ای ملا ز خلق و پـشتی وان افــراد انام
کار صد ها همچو من هم می رسد برپختگی
یک نظر گر افکنی برجــانب حــــیران خام

bottom of page