top of page

ای بدوران تو شاهنشاه گردون آشـــــیان خرم و دلــــشاد گشته خطّه افغانستان
زین خبرداری که باشد مر تــرا برکار ملک کلک افسوس فرنگ وروس مانده در دهان
کاش یکنوبت برآرد جمله مردم سر ز خاک تا کـند تعلیم عدل از نزد تو نو شیروان
نشتر عقل تو بس گیر است هم رایت متین بی شکستن میبر آرد مغز را از اسختوان
از گل رخسار و از نیـــکـــوئــی رفتار تو گل به گلشن خیره مانده سرو اندر بوستان
ازسلاطین جهان وربع مسکون هرچه هست نیست همتای تواین دم ایشهی والامکان
تا دوام سال و ماه و گردش لــیل و نـــهار سلطنت زایل نگردد هرگز ازین خاندان
هم به اعــزاز نــــبی وچـــــاریار پاک او در تزاید باد فرّو شوکتش درهــر زمان
هست بر دنیا و عقبا ناس پاس و در بدر
گر نسازد مدحتت حیران بخود ورد زبان

bottom of page